شعر

این شکایت‌نامه‌ی نامهربانی‌های توست
آن‌چه دیدم از جدائی‌ها جدا خواهم نوشت
جلا ل اسیر

آمدم به سرم یار و هنوز از سر حسرت
چشمم به ره قاصد و گوشم به پیام است
واله اصفهانی

امروز من مبین که ندارم توان آه
یاد آن زمان که هر نفسم عاشقانه بود
مهدی سهیلی

ای عهد شکسته و وفا داده  به باد
مادر همه شیر بی‌وفائی به تو داد
اول تو چنان بدی که کس چون تو نبود
آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد
ولی دشت بیاضی

اول بنا نبود که بسوزند عاشقان
آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد
عالی شیرازی

آخر کشید دیده ز دل انتقام خویش
من هم چه گریه‌ها که نکردم بکام خویش
روزی که عشق او در میخانه می‌گشود
هر کس به قدر حوصله پر کرد جام خویش
واحد اصفهانی

اسرار غمش گفتم در سینه نهان دارم
رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن‌ها
یغمای جندقی

از دفتر وصال تو چون طفل خودنما
یک حرف خوانده‌ایم و به صد جا نوشته‌ایم
شکیبی اصفهانی

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا او نگرد که بی تو چون خواهم خفت
منسوب به حافظ

از تو نماند تاب جدائی دگر مرا
بهر خدا مرو به سفر یا ببر مرا
میرزا اشرف جهان

آتش عشق ، پس از مرگ نگردد خاموش
این چراغی است کزین خانه بدان خانه برند
(     )

آن‌که از چشم‌تو افکند مرا بی‌تقصیر
چشم دارم به همین درد گرفتار شود
صائب

امید که هرگز به دل خوش ننشیند
آن کس که تو را گفت که با من ننشینی
ملکی تویسرکانی

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی‌گردد جدا از جان مسکینم هنوز
رهی معیری

از جنبش نسیم ، سحرگاه لاله‌ها
بریکدگر زدند چو مستان پیاله‌ها
احمدبیک افشار

آئینه‌ای بگیر و تماشای خویش کن
سوی چمن به عزم تماشا چه می‌روی
هلالی جغتائی

ای گل فروش ! گل چه فروشی برای سیم
وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل
کسائی مروزی

ای شعله ! لاف پاکی دامن چه می‌زنی
پروانه‌ات برهنه در آغوش می‌کشد
قصاب کاشانی

در خلوت شب ناله‌ی نکردی که ببینی
آه سحر و نعره‌ی مستانه یکی نیست
مهدی سهیلی

اگر زلفت به هر تاری اسیر تازه‌ای دارد
مبارک باشد اما دلبری اندازه‌ای دارد
مجذوب تبریزی

ای گل شوخ که در شیشه گلابت کردند
هیچ یادت ز اسیران قفس می‌آید؟
صائب

از هجر گرچه نیست بلائی بتر ، ولی
بدتر ز هجر ، از غم هجران نمردن است
میرصیدی تهرانی

اشک را گفتم: چرا می‌ریزی ای دیوانه؟ گفت:
روزن امیّدی از این گوشه پیدا کرده‌ام
نواب صفا

ای اشک! هرچه ریزمت از دیده زیر پای
بینم که باز بر سر مژگان نشسته‌ای
علی اشتری

اگر مجنون دل آزرده‌ای داشت
دل لیلی از آن آرزده‌تر بود
خضری خوانساری

از زود رفتنت همه روزست ماتمم
وز دیر آمدن همه شب ماتم دگر
ترسم اگر حکایت غم‌های خود کنم
غمگین شوی از این غم و این‌هم غم دگر
ناصری میهنه‌‌ای

اندکی پیش تو گفتم غم دل ترسیدم
که دل آزرده شوی ور نه سخن بسیارست
ذوقی کاشانی

ای بی‌وفا ، رسم وفا ، از غم نیاموزی چرا؟
غم با همه بیگانگی هرشب به ما سر می‌زند
فریدون مشیری

از تلخی سؤال ، گروهی که واقفند
فرصت به لب گشودن سائل نمی‌دهند
صائب

با این همه بیداد توام زنده هنوز
جانی دارم که سخت‌تر از دل توست
انور زند فرزند کریم‌خان زند
آشنائی حلقه بر در می‌زند
کیست تا بیرون کند بیگانه را
نشاط اصفهانی

از خدا بهر تو خواهم صد بلا ، اما اگر
در بلائی بینمت گردم بلاگردان تو
محتشم کاشانی

باغبان! غنچه نچیدم ز من آزرده مشو
پاره‌های جگر است این که به دامن دارم
الفت کاشانی

به قرب گلعذاران دل نبندید
وصیت‌نامه شبنم همین است
صائب

بنال بلبل اگر با منت سر یاری‌ست
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاری‌ست
حافظ

به نگاهی فروختم خود را
چه کنم بیشتر نمی‌ارزم
تقی اوحدی

بلاهای سیه را جمع کردند
از آن زلف پریشان آفریدند
صائب

باغبانان فلک را دست و پا باید برید
در جهان تخم جدائی را چرا می‌کاشتند
(          )

به‌من وقت جدائی مهربان‌تر ساخت دورانش
که‌خواهد بیشتر سوزد دلم در داغ هجرانش
ذوقی ترکمان

بدا به حالت آن مجرمی که روز حساب
به یک شب هجر تواش عذاب کنند
قاآنی

بسیار به چشمم آشنائی
گوئی نمی از سرشک مائی
میرزا طاهر

به سراغم همه‌جا گریه‌کنان می‌‌آئی
گر بدانی که به غربت چه به من می‌گذرد
طبیب اصفهانی

بگذار تا  ببینمش اکنون که می‌رود
ای اشک! از چه راه تماشا گرفته‌ای؟
علی احدی کرمانی

بیداد کن که ناله اگر ناله‌ی من است
از صد یکی به جانب گردون نمی‌رسد
یغمای جندقی

با غم جانسوز می‌سازد دل مسکین من
مصلحت‌بین است با دشمن مدارا می‌کند
رهی معیری

بعد عمری که به خواب من بیدل آمد
گریه آبی به رخم ریخت که بیدار شدم
کلیم کاشانی

به جرم عشق توام می‌کشند و غوغائی‌ست
تو نیز بر لب بام آ ، که خوش تماشائی‌ست
عبدالرحیم‌خان خانان

بهر صیدم چند تازی؟ خسته‌ شد پای سمندت
صبرکن تا من به‌پای خویشتن آیم به بندت
فرصت شیرازی

بعد عمری که فصیحی شب وصلی رو داد
مردم دیده‌ی ما در سفر دریا بود
فصیحی هروی

بوسه‌ای کردم ز رخسارش تمنا دوش ، گفت :
دیدن این گلستان خوب‌ست و گل‌چیدن خطاست
هادی رنجی

به غیر بوسه کز تکرار رغبت را کند افزون
کدامین قند را دیگر مکّرر می‌توان خوردن
صائب

بوسیدن لب یار ، اول ز دست مگذار
کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
حافظ

به جان عاشقان یعنی لبت کآمد به سر جانم
به‌خاک پای تو یعنی سرم کز سر گذشت آبم
سلمان ساوجی

بعد از وفات هم به مزارم نیامدی
جان دادنم ز حسرت دیدار بس نبود ؟
عاشق اصفهانی

روز اول دیدمش گفتم
آن‌که روزم سیه کند این است
علینقی کمره‌ای

پیشتر زآن‌که دهد خامه به‌دستش استاد
الف قامت او مشق قیامت می‌کرد
صائب

پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های‌های گریه در پای توام آمد به‌یاد
رهی معیری

پیش‌ تو دعا گفتم و دشنام شنیدم
هرگز اثری‌بهتر از این نیست‌دعا را
هلالی جغتائی

اول از روزنه‌ی خانه برون آر سری
آن قدر تاب ندارم که تو در باز کنی
نوری فتوی

پدر از مهر تو را هیچ به استاد نداد
یا معلم به تو حرفی ز وفا یاد نداد؟
عاشق اصفهانی

پشت‌و ‌روی نامه‌ی ‌ما هردو یک‌مضمون بود
روز ما را دیدی از شب‌های تار ما مپرس
صائب

پیش از این کاری نکرد امیدواری‌های من
ناامیدی‌های من زین پس مگر کاری کند
سحاب اصفهانی

پروانه‌صفت چشم به او دوخته بودم
وقتی که خبردار شدم سوخته بودم
عاشق اصفهانی

پایت بگذار تا ببوسم
چون دست نمی‌رسد به آغوش
سعدی

پیش‌از خبر آمدنت آمدی ای شوخ
می‌خواستی از شادی بسیار بمیرم
نیکی اصفهانی

تا از نگاه گرم تو روشن شود دلم
عمری‌ست همچو آینه حیران نشسته‌ام
عبدالله الفت

تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی
زمانه‌‌ای است که هرکس به‌خود گرفتارست
آهی هروی

تا تو به گلشن آمدی ، با همه در کشاکشم
وه که تو در کنار گل ، من به میان آتشم
فروغی بسطامی

تبسمی ز لب دلفریب او دیدم
که هرچه با دل من کرد آن تبسم کرد
وحشی بافقی

ترسیدن هرکه هست از چشم بد است
بیچاره من از چشم نکو می‌ترسم
شیخ نجم‌الدین کبری

تا صد سخن به نیم نگه باز گویمت
ناز آفرین من به نگاهم نگاه کن
مهدی سهیلی

تا درون آمد غمش از سینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را
فروغی بسطامی

تا کی خبر ز روز سفر می‌دهی‌مرا؟
ازروزمرگ‌من چه‌خبر‌می‌دهی مرا؟
رفیق اصفهانی

تو را هرگز گریبانی نشد چاک
چه دانی لذت دیوانگی را ؟
حیاتی گیلانی

تپیدن، سوختن، برخاک و خون غلطیدن و مردن
بحمدالله که درد عاشقی تدبیرها دارد
نعمت خان عالی

تو صبح عالم‌افروزی و من شمع سحرگاهی
گریبان باز‌کن‌در صبح، تا من جان برافشانم
صائب

تو هم‌زانوی غیر و من ز غیرت
به خون دیده تا زانو نشسته
فکری اصفهانی

تغافل برد از حد ، شوخ چشم من نمی‌داند
جفا قدری ، ستم حدی و ناز اندازه‌ای دارد
مجذوب تبریزی

تا کی ز انتظار تو ، هر دم به اضطراب
آیم برون ز خانه و در کوچه بنگرم؟
میرزا اشرف

تب ، دور ز جسم ناتوانت بادا
جان همه کس ، فدای جانت بادا
از بردن نام دشمنان شرمم باد
درد تو ، نصیب دوستانت بادا
حالتی ترکمان

تا به فراق خو کنم ، طاقت انتظار کو؟
وعده‌ی وصل اگر دهد ، طاقت انتظار کو؟
غضنفر گلجاری

تا کی دل بی‌قرار سوزد؟
از آتش انتظار سوزد؟
من خفته و آه گرم بیدار
چون شمع که بر مزار سوزد
حسن‌بیک انسی

تا به پای دار آمد از پی‌ام شیون کنان
هیچ جا در حق ما زنجیر کوتاهی نکرد
صائب

تا تلخی هجران نکشد خسرو ِ پرویز
قدر لبِ شیرین شکربار نداند
خواجوی کرمانی

تا دل نمی‌برم به‌کسی دل نمی‌دهم
صیاد من نخست گرفتار من شود
صائب

تنم در سوختن ، از آتش دل مایه می‌گیرد
چو خواهد آتشی همسایه ، از همسایه می‌گیرد
فرقتی انجدانی

تو عهد کرده‌ای که کشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی
فروغی بسطامی

تا به دستش داد قاصد ، کرد با مکتوب من
آن‌چه دستم در فراقش با گریبان می‌کند
شایق لرستانی

تو ایستاده و من خفته ، نیست شرط ادب
به روز مرگ مبادا به من نماز کنی
حسن‌بیک انسی

تا چشم تو دیدیم ، ز دل دست کشیدم
ما طاقت تیمار دو بیمار نداریم
کلیم کاشانی

جان من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم
سعدی

چو بلبلی که با قفس آید به گلستان
رفتم به کشور خود و در غربتم هنوز
سعید قمی

چه خوش است حال مرغی ، که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آن‌که مرغی ، ز قفس پریده باشد
صادق سرمد

چنان موافق طبع منی و در دل من
نشسته‌ای که گمان می‌برم در آغوشی
سعدی

چشم سرمست تو را عین بلا می‌بینم
لیک ابروی تو چیزی است که بالای بلاست
سلمان ساوجی

چون حلقه‌ی کعبه است سزاوار پرستش
چشمی که نگاه هوس‌آلود ندارد
صائب

چون اشک شمع ، تا مژه بر یک‌دگر زدیم
داغ تو از سر آمد و از پای ما گذشت
صائب

چنان با غیر کردی آشنایی
که بی او در خیال من نیایی
نوری لاری

حال خود گفتی: بگو بسیار و اندک هرچه هست
صبر اندک را بگویم یا غم بسیار را؟
هلالی جغتائی

حرفی که مهر نیست در آن ، ناشنیده باد
دستی که نیست دست محبت ، بریده باد !
مهدی سهیلی

حسنت به زلف پرشکن آفاق را گرفت
با لشکر شکسته که این فتح کرده است
صائب

حسن‌و‌عشق پاک را شرم‌و‌حیا در کار نیست
پیش مردم شمع در بر می‌کشد پروانه را
صائب

حال هیچ آشنا نمی‌پرسی؟
یا همین حال ما نمی‌پرسی؟
دامی همدانی

خیالم در دل و دل در خم زلف
پریشان در پریشان در پریشان
شمس‌العلما ربانی

خوش در پناه سرو قدت آرمیده‌ام
نام سفر میار و ملزان دل مرا
پژمان بختیاری

خیال را بفرست ار تو خود نمی‌آیی
که با خیال تو صد گونه ماجرا دارم
نزاری قهستانی

خواب در عهد تو در چشم من آید؟ هیهات
عاشقی کار سری نیست که بر بالین است
سعدی

خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است
کارم از گریه گذشت است از آن می‌خندم
پروین بامداد

خدایا عاشقم ، عاشق‌ترم کن
سراپا آتشم ، خاکسترم کن
نواب صفا

خانه‌ی جانم ز غم کردی خراب
خوب کردی خانه‌ات آباد باد
لطیف داغستانی

خودنمائی شیوه‌ی من نیست ، چون دیوار باغ
گل به دامن دارم اما خار بر سر می‌زنم
کلیم کاشانی

در طواف شمع می‌‌گفت این سخن پروانه‌ای
سوختم زین آشنایان، ای خوشا بیگانه‌ای
ملک‌الشعرا بهار

دلبر بی‌خشم‌و‌کین ، گلبن بی‌رنگ و بوست
دلکش پروانه نیست ، شمع نیفروخته
کلیم کاشانی

پای صبا ببند و سر شیشه باز کن
از بزم ما مباد به جائی خبر برد
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را به سر برد
شفائی اصفهانی

دامن‌وصلی به‌دست‌آور به‌هرصورت‌که هست
گر گل دامن نباشی خار دامن‌گیر باش
اوجی نطنزی

داغ جانسوز من از خنده‌ی خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غم‌انگیزتر است
رهی معیری

در آغاز محبت گر پشیمانی بگو با من
که‌من هم دل‌ز مهرت برکنم تا فرصتی دارم
رفیعی کاشانی

دل‌ربایانه دگر بر سر ناز آمده‌ای
از دل‌ما چه‌بجا مانده‌که‌باز آمده‌ای
صائب
دلم اشک وفا در بزم آن بیگانه می‌ریزد
چو‌صیادی که‌پیش‌صید وحشی‌دانه می‌ریزد
نظام دستغیب

در گفتن عیب دگران بسته زبان باش
از خوبی خود عیب نمای دگران باش
واعظ قزوینی
دوستت دارم اگر لطف کنی یا نکنی
به‌دو چشم تو که چشم‌از تو به‌انعامم نیست
سعدی

دلا‌بی‌من چه‌می‌کردی تو در‌کوی ‌حبیب‌من
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من
جلال اسیر

دل ز دستم برده‌اند اما نمی‌دانم که برد
غمزه بر ابرو اشارت می‌کند ، ابرو به چشم
بهار شیروانی

دیر آشنا نگاه تو  بیگانه‌پرور است
داغم از این که با تو چرا آشنا شدم
اسیر اصفهانی

دوزخ عاشقان فراق بود
هر گناهی جهنمی دارد
مشتاقعلی کرمانی

دستی‌که‌در فراق‌تو می‌کوفتم به‌سر
باور نداشتم که به گردن درآرمت
شهریار

دم آخرست بنشین ، که رخ تو سیر بینم
که امید صد تماشا به همین نگاه دارم
عهدی ساوه‌ای

دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو
زخم دگرچه‌می‌زنی صید به‌خون طپیده را؟
فروغی بسطامی

دامن از دستم کشیدی گریه تا دامن دوید
دور‌شو گفتی ز پیشم اشک‌پیش‌از من دوید
ناصح تبریزی
در سرشک من توانی خواند راز بینوائی
اشک داند معنی درد ز چشم افتادگی را
بهادر یگانه

دلا در گریه وصل یار می‌خواه
دعا هنگام باران مستجاب است
آذری طوسی

دل ناله‌کنان رفت پی محمل دلدار
کاین قافله‌ باید جرسی داشته‌باشد
فروغی بسطامی

دل‌کیست‌که‌گویم از برای‌غم‌توست
یا آن‌که حریم‌من سرای‌غم توست
لطفی‌است‌که‌می‌کند‌غمت‌با دل‌من
ورنه دل‌تنگ من چه جای غم توست
ابوسعید ابوالخیر

در ازل خاک وجود هر کسی می‌بیختند
حصه‌ی من کمتر آمد ، غم در آن آمیختند
مسیح‌الدین مسیحا
در هجر تو مرگ ، همنشینم بادا
منظور دو دیده آستینم بادا
گر بی‌تو به کام دل برآرم نفسی
یا رب نفس بازپسینم بادا
نظیری نیشابوری

در بر آمد یار و من بیخود شدم
بخت شد بیدار و ما را خواب برد
شمس‌الدین فقیر

دیدمش دوش به خواب و نفسی آسودم
لیک فریاد از آن لحظه که بیدار شدم
همایون اسفراینی

دوش در خواب تو را بر سر بالین دیدم
سایه‌ی گل به سرم بود چو بیدار شدم
مفرد همدانی

دوش‌خود را‌سر به‌دامان‌تو می‌دیدم ‌به‌خواب
کاش می‌مردم چرا بیدار کردم خویش را
سعید قمی

در فراقم بیم مرگ و در وصالم رشک غیر
این‌قدر ای کاش کار عاشقی مشکل نبود
خاور شیرازی

دستی به‌دامن تو دستی به آسمان
دست دگر کجاست که خاکی به ‌سر کنم
آشفته ایروانی

از ضعف چنان شدم که بر بالینم
صد بار اجل آمد و نشناخت مرا
شوقی ساوه‌ای

دانی که چرا خون مرا زود نریزی
خواهی‌که‌به‌جان‌کندن‌بسیار بمیرم
هلالی جغتائی

در عدم هم ز عشق شوری هست
گل گریبان دریده می‌آید
افضل سرخوش

دگر مباد نصیبم که نام عشق برم
بس است هر چه کشیدم من از محبت تو
خضری قزوینی

دلیل عشق حقیقی است ، عشق‌های مجاز
به آفتاب رسد شبنم از نظاره‌ی گل
صائب

دلی بستم به آن عهدی که بستی
تو آخر هر دو را با هم شکستی
راهب نائینی

در عشق تو کس تاب نیارد جز من
در شوره کسی تخم نکارد جز من
با دشمن و با دوست بدت می‌گویم
تا هیچ کست دوست ندارد جز من
مجد همگر

دل تسلی نشد از نامه فرستادن ، کاش
خاک می‌‌گشتم و همراه صبا می‌رفتم
میر الهی قمی

دل ، این جفا که ز بیداد روزگار کشید
ستم نبود ، مکافات سخت جانی بود
کلیم کاشانی

دامن صحرا نبرد از چهره‌ام گرد ملال
می‌روم چون سیل ، تا دریا به فریادم رسد
صائب

در پیری از هزار جوان زنده‌دل‌تریم
صد نو بهار رشک برد بر خزان ما
نظیری نیشابوری

در جوانی به خویش می‌گفتم
شیر اگر پیر هم شود شیر است
چون که پیری رسید دانستم
پیر اگر شیر هم بود پیر است
ناشناس

دماغ آشفته بسیار است در کنعان شوق اما
نسیم پیرهن می‌گردد و یعقوب می‌خواهد
سلیم شاملو

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که‌با یوسف به زندانم
سعدی
دل گرفت از من و بشکست ، خدایا برسان
دل دیگر که ز من گیرد و دیگر شکند
توفان مازندرانی

دل شکسته‌ی من آهش ار اثر دارد
دعا کنم که خدایش شکسته‌تر دارد
قاآنی شیرازی

دلم از تو خرم و خوش به سؤالی و جوابی
که نگفته‌ام هنوز و نشنیده‌ام جوابی
سحاب اصفهانی

دماغ درد و دل گفتن ندارم
نمی‌فهمی زبان بی‌زبانی
محمد اردبیلی

دل خود تنگ می‌خواهم که در آن
نمی‌خواهم بجز جای تو باشد
نقی کمره‌ای

دوست آن است که معایب دوست
همچو آئینه روبرو گوید
نه که چون شانه با هزار زبان
پشت سر رفته مو به مو گوید
نشانی دهلوی

در بند آن نیم که به دشنام یا دعاست
یادش به خیر هر که ز ما یاد می‌کند
نجیب کاشی

در ره عشق به سر تیشه زدن آسان نیست
کرد فرهاد در این مرحله شیرین کاری !
صائب

در این دیار ندیدیم یک غریب نواز
مگر غمت که غریب الفتی به ما دارد
صحبت لاری

روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم
حرف ما و تو چه محتاج زبان است امروز
وحشی بافقی

رحم در عالم اگر هست اجل دارد و بس
کاین همه طائر روح از قفس آزاد کند
کلیم کاشانی

روز آدینه و طفلان همه یک جا جمعند
به جنون می‌زنم امروز که بازاری هست
صائب

روم به خواب که شاید تو را به خواب بینم
کجاست خواب؟ مگر خواب را به‌خواب بینم
نجات اصفهانی

ره ندارد جلوه‌ی آزادگی در کوی عشق
سرو اگر کارند آن‌جا بید مجنون می‌شود
صائب

روی‌تو که رشک ماه ناکاسته است
باغیست‌که از هرگلی آراسته است
گر زان که خدا نیز وفائی بدهد
آنی‌که دل‌من از خدا خواسته‌است
هاتف اصفهانی

رسمی که هیچ نگویند و بگذرند
ما در میان مردم دنیا گذاشتیم
ملک قمی

ز نسیم صبحگاهی چو گلی شکفته باشد
چه‌غمش‌که‌چشم‌بلبل همه‌شب نخفته باشد
پژمان بختیاری

ز سرمه آن که سه کرد چشم یار مرا
چو چشم یار ، سیه کرد روزگار مرا
بنائی هراتی

ز اشک و آه من ، در هر شراری
بود دریا نمی ، دوزخ شراری
نظامی گنجه‌ای

ز دانه‌های سرشکم همیشه در ره عشق
نشسته مردم چشمم به سبحه گردانی
شفیع رشتی

ز اشک و چهره تو را داده‌اند آب و زمین
برای توشه‌ی فردای خود زراعت کن
صائب

ز گیسویت پریشانم ، قسم بر نوش لب‌هایت
تو خود دانی که شیرین‌تر از اینم نیست سوگندی
مهدی سهیلی

ز بی‌تابی‌بسی‌شب گرد کویت تا سحر گشتم
سحرگه چون دعای بی‌اثر ، نو

/ 8 نظر / 200 بازدید
ف الف

این شکایت‌نامه‌ی نامهربانی‌های توست آن‌چه دیدم از جدائی‌ها جدا خواهم نوشت جلا ل اسیر

عمه

سلام.ممنون دستتون دردنكنه صبح زيبايي برام رقم زديد[گل]

محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم سلام علیکم -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- -------- *♥*♥*♥* -------- ------*♥*♥*♥*♥*♥*----- -------- *♥*♥*♥* -------- ----------- *♥* ----------- ┐───────────────────────────────────────────────────────┌ امام صادق علیه السلام فرمودند: مردم را با غیر زبانتان بخوانید تا از شما پارسایی و کوشش و نماز و خوبی را ببینند زیرا این امور آنان را به سوی حق فرا می خواند. جهادالنفس، حدیث ‏195 ┘───────────────────────────────────────────────────────└

mooshi

سلام :) وبلاگ خیلی خوبی داری ;) اگه میخوای از وبلاگت کسب درآمد داشته باشی یه سر به این سایت بزن هر بازدید 120 ریال میده :O شمارشش خیلی خوبه حتما امتحان کن

سیما .م

دستتون درد نکنه . تک بیت های زیبایی انتخاب کرده بودید , لذت برم

علی جوان پرشکوهی

بسیار عالی حال کردم