آقای بیژنی

داستان از چند سال پیش شروع شد

یک نفر  در خواربار فروشی سر کوچه کار می کرد بعدا که بیشتر ماندگار شد یک روز به من گفت آقای بیژنی ومن چون علاقه نداشتم که اسمم را به  او بگویم ، العملی نشان ندادم

این بنده این اسم تکرار کرده که مغازه دار اصلی و مغازه های روبرویی و .... همه دیگر منو به این اسم می شناسن با اینکه به نفر اولی گفته ام که من بیژنی نیستم می گوید" من کاری ندارم ، شما رو به این اسم می شناسم" !! 

کاهی یکی از آشنایان واقوام با من به مغازه میاد ومنو به این اسم صدا می زنند با تعجب می پرسن موضوع چیه ؟ بعد هم من موضوع رو تعریف می کنم.

 شاید می پرسین حالا چرا موضوع را تعریف می کنی؟

چندی که محل کارم رو عوض کردم روزهای اول یکی از همکاران صدا زد آقای بیژنی!

من نزدیک بود جواب بدم ولی دقت کردم دیدم منظورشون یه آقای دیگریه!!

کم کم برام عادی شده واین موضوع رو برای هرکسی تعریف می کنم کی می خنده!![لبخند]

پی نوشت: اینو می خواستم بگم من اصلا آدم دروغ گویی نیستم و از دروغ متنفرم، در باره این موضوع نیز هیچگاه دروغ نگفتم وچندین بار موضوع را گفتم ولی اثر نداشت.

/ 4 نظر / 19 بازدید
پرشکوه

سلام اقای بیژنی خوبید؟[نیشخند] خیلی جالب بود. اون اصرارش یه بیژنی صداتون کردن.

نوری

آقای بیژنی عالللللللللللللللللللی بود ممنون از حضورتون[گل][گل][گل]

فهیمه

دیار سرسبز گیلان واقعا زیباست بخصوص لنگرود[گل]

فهیمه

خوشبختی نگاه خداست،دعا میکنم که خداوند لحظه ای از تو چشم برندارد