بی حواسی

رفتم هرجای ممکن رو گشتم ولی اثری از طناب ندیدم.

نا امیدانه برگشتم  و رفتم به ایوان خونه تا به بابام بگم که پیداش نکردم.

چیز عجیبی دیدم.

بابام تو حیات خونه بود و منو نگاه می کرد و منتظر طناب ولی طناب موردنظرش  روی شانه اش بود و خبر نداشت !!

گفتم : بابا!، لافند تی شونه سر نیه ( طناب روی شونته بابا)

....

 کارم که تمام شد ، از آشپزخانه برگشتم ،  اون همکارم رو دیدم گفتم:پیدا شد؟

گفت : آره تو کیفم بود!

پی نوشت : پدر بزرگ مادریم سهراب جانعلی پور بود و حدودا" 45 سال قبل از

/ 5 نظر / 9 بازدید
پرشکوه

اب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم. یار در خانه ما گرد جهان می گردیم.

هزاران گنج

سلام خداوند پدربزرگ بزرگوارتون رو رحمت کنه -درسته خیلی ها به دلیل مشکلات زندگی حواس پرت میشن ولی خداکنه حواس پرتی ها در همین حد باشه چیزای مهم و اساسی مثل معرفت و انسانیت و احترام به پدر و مادر رو هرگز از یاد نبریم[گل]

بهترین کسب درآمد اینترنتی

سلام خداییش وبلاگ خوبی داری اگه می خوای از بازدید های وبلاگت درامد مستقیم بگیری می تونی تو سایت زیر عضو بشی و بعد از اینکه پولت به 1000 تومن رسید تو کمتر از 12 ساعت بگیریش فقط کافیه کد کسب درامد رو ازش بگیری و تو وبلاگت بزاری من خودم عضوشم سایتش عالیه. http://parspa.s2a.ir

ف الف

سلام خیلی وقتها کلید دست خودمونه و بی خود داریم دور میزنیم! یه دفعه خواهرم می خواست بره بیرون، بعد دیدیم این طرف و اون طرف خونه دنبال چیزی می گرده و خیلی هم کلافه اس، هر چی می پرسیدیم که آخه چی می خوای؟ دنبال چی می گردی؟ هیچی نمی گفت! دست آخر با کلافگی گفت: عینکم نیست! و این موقع بود که خونه منفجر شد از خنده! آخه عینکش به چشمش بود!

اسیرخاک

با این موردا زیادبرخوردکردم..جالب بود