گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

یک داستان واقعی از بی عقلی
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: عقل ،بی عقلی ،جالب ،داستان خنده دار

یک داستان واقعی از بی عقلی

یک روز شوهر خواهرم   آمده بود خونه مون وسرگرم صحبت بودیم ، یک حرفی رو من زیاد تکرار می کنم وآون اینه که " فرق اساسی انسان با دیگران در عقل می باشد و اکثر بدبختی های آدمی از بی فکری است " شوهر خواهرم  که با هم خیلی هم دوست هستیم  ضمن تائید این حرفم گفت به یا  دستانی می افتم که پدرم برام تعریف کرده چون داستان جالب بود گفتم برای شما هم بنویسم شاید برای شما هم جالب باشد،

او می گفت :

پدرم تعریف می کنه که در جوانی در باغ انگوری کار می کردم ، از قضا این باغ مورد دستبرد قرار می گرفت صاحب باغ به ماچند نفر گفت : باید این دزد رو دستگیر کنیم.

روزی با صاحب باغ نشته بودم که دیدم یکی از کارگرا بدو بود آمدو گفت : دزده رو گرفتم، صاحب باغ خوشحال شدو گفت : کجاست ؟

 اونی که دزدو گرفته بود گفت : توباغه

دوباره صاحب باغ گفت: دست وپاشو بستی که در نره ؟

اونی که دزدو گرفته بود : پاهشو بستم ولی دستاشو نبستم !!

صاحب باغ : آخه مردحسابی اگر دستاشو نبستی که پا هاشو باز می کنه ودر می ره !

اونی که دزدو گرفته بود مثل اینکه متوجه چیز جدیدی شده بود با خودش فکری می کنه ومیگه : ولی فکر کنم به فکر دزده هم نرسه فرار کنه!

بلاخره همگی باهم رفتیم سراغ آقا دزده چیزعجیبی دیدیم :

    " دزده هم به فکرش نرسیده بود که پاهاشو بازکنه وفرار کنه "

پی نوشت:

پدر شوهر خواهرم مریضی سختی دارد برای شما او وهمه مریضها دعا کنید.