گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

انشاء بچه های امروزی
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: نشاء ،دختر ،تخیل

ادیروزدخترم این  انشاء رو نوشته  راستش بهش قول دادم که براش یک وبلاگ درست کنم تا اونا رو در آن قرار بده

با خودم گفتم افکار ما کجاو افکار این بچه های تخیلی کجا خوب دیدم این انشا رو بذارم شما هم ببینید:

 

موضوع انشاء:امروز عصر

 

      امروز عصر برای قدم زذن به پارک رفتم . توی راه متوجه شدم که یه چیز داره به طرفم میاد ! اون یک شهاب سنگ بود با سرعت زیادی به من خورد ولی هنوز سالم و زنده بودم !

 

      چون تمام بدنم درد می کرد رفتم خونه بخوابم ولی هنوز چند دقیقه ای نشد بود که دیدم تختم برام کوچیک شده و نه تنها تختم بلکه همه چیز حتی ادم ها هم کوچیک شدن ! بعد متوجه شدم که اشکال از دیگران نیست بلکه خودم خیلی بزرگ شدم !

 

        خلاصه منو به یک جای خیلی خیلی محرمانه بردن وچون محرمانه است نمیتونم بگم کجا! اون جا با موجودات بامزه ای رو به رو شدم برای مثال گوجه ای که روش تحقیقات شده بود و تبدیل به یک جانور ژله ای شده بود یا یه پروفسور که در حین ازمایش به یک سوسک سگ جون وباهوش تبدیل شده بود و خیلی چیزای دیگه...

 

        بعد از مدتی توی شهر شایعه شده بود که یک موجود فضایی برای گرفتن چیز خاصی به زمین اومده وبه خاطر همین دولت تصمیم گرفت که ما چند نفر که اسم هیولا رومون گذاشته بودن رو به جنگ اون بفرستن .

 

      من در آن وقت  متوجه شدم که اون شهاب سنگی که به من خورده بود منبعی از انرژی بود وبه خاطر همین من خیلی بزرگ شده بودم و اون هم دنبال این انرژی بودن وچون این انرژی زیاد بود و قدرت من زیاد شده بود ، باهاش جنگیدم و مردم رو نجات دادم وبین مردم از جایگاه خاصی بر خوردار شدم.                              پایان