گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

عمل صالح و داستان اصحاب رقیم
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: داستان ،پیامبر اکرم(ص) ،خدا ،دوست

مدتها پیش داستانی رو شنیده بودم که به نقل از پیامبر اکرم (ص) درباره اثر عمل صالح شنیده بودم که حقیقتا" مقداری از آن از یاد رفته بود

چندی پیش این داستا رو پیدا کردم که برای شما درج کرم

امیدوارم مورد استفاده بخصوص استفاده عملی شما قرار بگیرد

این داستان به داستان  اصحاب رقیم نیز معرف است و حالا اصل ماجرا:

در آیه 9 کهف چنین آمده است: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً؛ آیا گمان کردی داستان اصحاب کهف و رقیم از نشانه‎های بزرگ ما است.»
در این که اصحاب رقیم کیانند، بین مفسّران و محدّثان اختلاف نظر است، بعضی گفته‎اند: رقیم کوهی است که غار اصحاب کهف در آنجا است، بعضی گفته‎اند: رقیم نام قریه‎ای بوده که اصحاب کهف از آن خارج شدند، به عقیدة بعضی رقیم نام لوح سنگی است که قصّه اصحاب کهف در آن نوشته شده است و سپس آن را در غار اصحاب کهف نصب کرده‎اند و یا در موزة شاهان نهاده‎اند، و به عقیده بعضی رقیم نام کتاب است، و به عقیده بعضی دیگر، منظور ماجرای سه نفر پناهنده به غار است[1] که داستانش چنین می‎باشد.


در کتاب «محاسن برقی» از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ چنین نقل شده: سه نفر از عابد از خانة خود بیرون آمده و به سیر و سیاحت در کوه و دشت پرداختند، تا به غاری که در بالای کوه بود رفته و در آن جا به عبادت مشغول شدند، ناگاه (بر اثر طوفان یا...) سنگ بسیار بزرگی از بالای آن غار، از کوه جدا شد غلتید و به درگاه غار افتاد به طوری که درِ غار را به طور کامل پوشانید، آن سه نفر در درون غار تاریک ماندند، آن سنگ به قدری درِ غار را پوشانید که حتی روزنه‎ای از غار به بیرون به جا نگذاشت، از این رو آنها بر اثر تاریکی، همدیگر را نمی‎دیدند.
آنها وقتی که خود را در چنان بن بست هولناکی دیدند برای نجات خود به گفتگو پرداختند، سرانجام یکی از آنها گفت: «هیچ راه نجاتی نیست جز این که اگرعمل خالصی داریم آن را در پیشگاه خداوند شَفیع قرار دهیم، ما بر اثر گناه در این جا محبوس شده‎ایم، باید با عمل خالص خود را نجات دهیم». این پیشنهاد مورد قبول همه واقع شد.
اولی گفت: «خدایا! می‎دانی که من روزی فریفتة زن زیبایی شدم، او را دنبال کردم وقتی که بر او مسلّط شدم و خواستم با او عمل منافی عفّت انجام دهم به یاد آتش دوزخ افتادم و از مقام تو ترسیدم و از آن کار دست برداشتم، خدایا به خاطر این عمل سنگ را از این جا بردار.» وقتی که دعای او تمام شد ناگاه آن سنگ تکانی خورد، و اندکی عقب رفت به طوری که روزنه‎ای به داخل غار پیدا شد.
دومی گفت: «خدایا! تو می‎دانی که گروهی کارگر را برای امور کشاورزی اجیر کردم، تا هر روز نیم درهم به هر کدام از آنها بدهم، پس از پایان کار،‌ مزد آنها را دادم، یکی از آنها گفت: من به اندازة دو نفر کار کرده‎ام، سوگند به خدا کمتر از یک درهم نمی‎گیرم، نیم درهم را قبول نکرد و رفت. من با نیم درهم او کشاورزی نمودم، سود فراوانی نصیبم شد، تا روزی آن کارگر آمد و مطالبة نیم درهم خود را نمود، حساب کردم دیدم نیم درهم او برای من ده هزار درهم سود داشته، همه را به او دادم، و او را راضی کردم این کار را از ترس مقام تو انجام دادم، اگر این کار را از من می‎دانی به خاطر آن، این سنگ را از این جا بردار.» در این هنگام ناگاه آن سنگ تکان شدیدی خورد به قدری عقب رفت که درون غار روشن شد، به طوری که آنها همدیگر را می‎دیدند ولی نمی‎توانستند از غار خارج شوند.
سومی‎ گفت: «خدایا! تو می‎دانی که روزی پدر و مادرم در خواب بودند، ظرفی پر از شیر برای آنها بردم، ترسیدم اگر آن ظرف را در آن جا بگذارم و بروم، حشره‎ای داخل آن بیفتد، از طرفی دوست نداشتم آنها را از خواب شیرین بیدار کنم و موجب ناراحتی آنها شوم، از این رو همان جا صبر کردم تا آنها بیدار شدند و از آن شیر نوشیدند، خدایا اگر می‎دانی که این کار من برای جلب خشنودی تو بوده است، این سنگ را از این جا بردار.»
وقتی که دعای او به این جا رسید، آن سنگ تکان شدیدی خورد و به قدری عقب رفت که آنها به راحتی از میان غار بیرون آمدند و نجات یافتند.
سپس پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: «مَنْ صَدَقَ اللهَ نَجا؛ کسی که به راستی و از روی خلوص با خدا رابطه برقرار کند و بر همین اساس، رفتار نماید، رهایی و نجات می‎یابد.»[2]

[1]. مجمع البیان، ج 6، ص 452.
[2]. تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 249 و 250.