گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

غفلت از یاد خدا(تاکسی نوشت)
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: یادخدا ،قرآن ،تاکسی ،غفلت

سلام

بقول یکی از بازدید کنندگان محترم این نیز یک تاکشی نوشت است

قبلا" گفته ام که من هر روز چندین بار سوار تاکسی می شوم گاهی اتفاقات و حرف حدیث های می شود که جالب است.

...

امروز چهار راه قصر بودم راننده ای آمد  مسیر رو گفتم

ماشین  آر دی دیدم که راننده جوان بلند قد لاغر اندامی داشت  سوار شدم و به همراه من مسافران دیگری سوار شدن تا راننده شروع کرد به راه افتادن صدای ضبط رو باند کرد و از آن آهنگ های گوش خراش و رانندگی هیجانی !! 

 لایه می کشید و با این آهنگ جلو می رفت ،گاز ترمز هایی که در این شهر شلوغ بی معنی است و نتیجه ای ندارد


راننده بی حوصله بود ، دستش که روی فرمان بود لاغر و روغنی

یاد دست های خودم افتادم زمانی که کار میکانیکی می کنم بلاخره رسید به مصلی ؛جلوی ایستگاه مترو میدان شهید بهشتی که در حال ساخت است، ایستاد .. معذرت خواست ... ماشین رو خاموش کرد و رفت..!

ما مسافر ماندیم درماشین ، فکر کردم ماشین خراب شده یا اینکه بنزین تمام کرده الان باید بنزین از صندوق بر دارد و بریزد داخل باک ...

تو این افکار بودم و با چشماهم دنبالش می کردم ، دیدم رفت تو ایستگاه  و بعد  مکث کوتاه برگشت .

... آخرای مسیر اعلام  کرد من به فلان مسیر می روم ... همه پیاده شدن و من ماندم ..

در مسیر جدید با استرس دنبال مسافر می گشت .."  اگه   5، 6 ثانیه مسافری نیاد حرکت می کنیم ... این دو سه نفر نبود راه می افتیم ..." این ها رو راننده گفته!!

بلاخره کسی نیامد و راه  افتادیم ، شاکی بود  از خودش گفت ؛ اینکه دستگاه داره در اختیار مترو و است و 5 ماه کرایه اش رو نمی گیرد و  مجبورش رانندگی کند و  درحالی که دستاش را نشان می داد گفت : " این هم سر و وضع من .. "

پشت چراغ قرمز بودیم ،آچار ها رو از زیر صندلی کشید گفت : " حالا که مسافر سوار نشد پس آچار ها رو بزاریم روی صندلی " و آچار بکس را روی صندلی جلو گذاشت  و درش را باز کرد نکاهی به داخلش کرد و جای خالی یکی از قطعات آچار بکس را دید ! مثل اینکه تا حالا متوجه کم شدن قطعه نشده بود ..

 چراغ سبز شد و به را افتادیم در حالی که نیم نگاهی  به جلو داشت در جعبه آچار بکس را بست و به زیر صندلی گذاشت ..

در مسیر یک مسافر دیگر سوار کرد.

پول بهش دادم گفتم پیاده می شوم

گفت: "کجا سوار شدی ؟! ، پاسخ دادم .. پیاده شدم

مابقی پول رو جور کرد و به من داد و رفت .

پولی که بر داشته بود بیشتر از کرایه بود!  درحالی که شروع به راه رفتن کرده بودم این آیه از قرآن به  فکرم رسید و زمزمه اش کردم :

وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَىٰ (طه 124)
 
و هر کس از یاد من روی گردان شود، زندگی (سخت و) تنگی خواهد داشت؛ و روز قیامت، او را نابینا محشور می‌کنیم!»