گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

شعر
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: چشم ،جالب ،شعر ،دعا

سلام بر شما

این اشعار را قبلا" در اینترنت پیدا کرده ام به نظرم جالب بود 

امید وارم که خوشتان بیاید ، برای هر سلیقه فکر کنم شعر توش باشد!

راستی به نظر شما بهترینش کدام است؟

    اندکی پیش تو گفتم غم دل ، ترسیدم-- که دل آزرده شوی ، ورنه سخن بسیار است.

 

آفتاب روز حشر بیشتر می‌سوزدش
هرکه اینجا درد و داغ ‌عشق کمتر می‌کشد
صائب تبریزی

از بس‌که وعده می‌کنی و می‌کنی خلاف
امروز در وصالم و باور نمی‌کنم
رضائی کاشانی

از آن به وعده‌ی وصلم امیدوار کند
که آنچه هجر نکردست انتظار کند
ملک قمی


این شکایت‌نامه‌ی نامهربانی‌های توست
آن‌چه دیدم از جدائی‌ها جدا خواهم نوشت
جلا ل اسیر

آمدم به سرم یار و هنوز از سر حسرت
چشمم به ره قاصد و گوشم به پیام است
واله اصفهانی

امروز من مبین که ندارم توان آه
یاد آن زمان که هر نفسم عاشقانه بود
مهدی سهیلی

ای عهد شکسته و وفا داده  به باد
مادر همه شیر بی‌وفائی به تو داد
اول تو چنان بدی که کس چون تو نبود
آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد
ولی دشت بیاضی

اول بنا نبود که بسوزند عاشقان
آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد
عالی شیرازی

آخر کشید دیده ز دل انتقام خویش
من هم چه گریه‌ها که نکردم بکام خویش
روزی که عشق او در میخانه می‌گشود
هر کس به قدر حوصله پر کرد جام خویش
واحد اصفهانی

اسرار غمش گفتم در سینه نهان دارم
رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن‌ها
یغمای جندقی

از دفتر وصال تو چون طفل خودنما
یک حرف خوانده‌ایم و به صد جا نوشته‌ایم
شکیبی اصفهانی

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا او نگرد که بی تو چون خواهم خفت
منسوب به حافظ

از تو نماند تاب جدائی دگر مرا
بهر خدا مرو به سفر یا ببر مرا
میرزا اشرف جهان

آتش عشق ، پس از مرگ نگردد خاموش
این چراغی است کزین خانه بدان خانه برند
(     )

آن‌که از چشم‌تو افکند مرا بی‌تقصیر
چشم دارم به همین درد گرفتار شود
صائب

امید که هرگز به دل خوش ننشیند
آن کس که تو را گفت که با من ننشینی
ملکی تویسرکانی

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی‌گردد جدا از جان مسکینم هنوز
رهی معیری

از جنبش نسیم ، سحرگاه لاله‌ها
بریکدگر زدند چو مستان پیاله‌ها
احمدبیک افشار

آئینه‌ای بگیر و تماشای خویش کن
سوی چمن به عزم تماشا چه می‌روی
هلالی جغتائی

ای گل فروش ! گل چه فروشی برای سیم
وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل
کسائی مروزی

ای شعله ! لاف پاکی دامن چه می‌زنی
پروانه‌ات برهنه در آغوش می‌کشد
قصاب کاشانی

در خلوت شب ناله‌ی نکردی که ببینی
آه سحر و نعره‌ی مستانه یکی نیست
مهدی سهیلی

اگر زلفت به هر تاری اسیر تازه‌ای دارد
مبارک باشد اما دلبری اندازه‌ای دارد
مجذوب تبریزی

ای گل شوخ که در شیشه گلابت کردند
هیچ یادت ز اسیران قفس می‌آید؟
صائب

از هجر گرچه نیست بلائی بتر ، ولی
بدتر ز هجر ، از غم هجران نمردن است
میرصیدی تهرانی

اشک را گفتم: چرا می‌ریزی ای دیوانه؟ گفت:
روزن امیّدی از این گوشه پیدا کرده‌ام
نواب صفا

ای اشک! هرچه ریزمت از دیده زیر پای
بینم که باز بر سر مژگان نشسته‌ای
علی اشتری

اگر مجنون دل آزرده‌ای داشت
دل لیلی از آن آرزده‌تر بود
خضری خوانساری

از زود رفتنت همه روزست ماتمم
وز دیر آمدن همه شب ماتم دگر
ترسم اگر حکایت غم‌های خود کنم
غمگین شوی از این غم و این‌هم غم دگر
ناصری میهنه‌‌ای

اندکی پیش تو گفتم غم دل ترسیدم
که دل آزرده شوی ور نه سخن بسیارست
ذوقی کاشانی

ای بی‌وفا ، رسم وفا ، از غم نیاموزی چرا؟
غم با همه بیگانگی هرشب به ما سر می‌زند
فریدون مشیری

از تلخی سؤال ، گروهی که واقفند
فرصت به لب گشودن سائل نمی‌دهند
صائب

با این همه بیداد توام زنده هنوز
جانی دارم که سخت‌تر از دل توست
انور زند فرزند کریم‌خان زند
آشنائی حلقه بر در می‌زند
کیست تا بیرون کند بیگانه را
نشاط اصفهانی

از خدا بهر تو خواهم صد بلا ، اما اگر
در بلائی بینمت گردم بلاگردان تو
محتشم کاشانی

باغبان! غنچه نچیدم ز من آزرده مشو
پاره‌های جگر است این که به دامن دارم
الفت کاشانی

به قرب گلعذاران دل نبندید
وصیت‌نامه شبنم همین است
صائب

بنال بلبل اگر با منت سر یاری‌ست
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاری‌ست
حافظ

به نگاهی فروختم خود را
چه کنم بیشتر نمی‌ارزم
تقی اوحدی

بلاهای سیه را جمع کردند
از آن زلف پریشان آفریدند
صائب

باغبانان فلک را دست و پا باید برید
در جهان تخم جدائی را چرا می‌کاشتند
(          )

به‌من وقت جدائی مهربان‌تر ساخت دورانش
که‌خواهد بیشتر سوزد دلم در داغ هجرانش
ذوقی ترکمان

بدا به حالت آن مجرمی که روز حساب
به یک شب هجر تواش عذاب کنند
قاآنی

بسیار به چشمم آشنائی
گوئی نمی از سرشک مائی
میرزا طاهر

به سراغم همه‌جا گریه‌کنان می‌‌آئی
گر بدانی که به غربت چه به من می‌گذرد
طبیب اصفهانی

بگذار تا  ببینمش اکنون که می‌رود
ای اشک! از چه راه تماشا گرفته‌ای؟
علی احدی کرمانی

بیداد کن که ناله اگر ناله‌ی من است
از صد یکی به جانب گردون نمی‌رسد
یغمای جندقی

با غم جانسوز می‌سازد دل مسکین من
مصلحت‌بین است با دشمن مدارا می‌کند
رهی معیری

بعد عمری که به خواب من بیدل آمد
گریه آبی به رخم ریخت که بیدار شدم
کلیم کاشانی

به جرم عشق توام می‌کشند و غوغائی‌ست
تو نیز بر لب بام آ ، که خوش تماشائی‌ست
عبدالرحیم‌خان خانان

بهر صیدم چند تازی؟ خسته‌ شد پای سمندت
صبرکن تا من به‌پای خویشتن آیم به بندت
فرصت شیرازی

بعد عمری که فصیحی شب وصلی رو داد
مردم دیده‌ی ما در سفر دریا بود
فصیحی هروی

بوسه‌ای کردم ز رخسارش تمنا دوش ، گفت :
دیدن این گلستان خوب‌ست و گل‌چیدن خطاست
هادی رنجی

به غیر بوسه کز تکرار رغبت را کند افزون
کدامین قند را دیگر مکّرر می‌توان خوردن
صائب

بوسیدن لب یار ، اول ز دست مگذار
کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
حافظ

به جان عاشقان یعنی لبت کآمد به سر جانم
به‌خاک پای تو یعنی سرم کز سر گذشت آبم
سلمان ساوجی

بعد از وفات هم به مزارم نیامدی
جان دادنم ز حسرت دیدار بس نبود ؟
عاشق اصفهانی

روز اول دیدمش گفتم
آن‌که روزم سیه کند این است
علینقی کمره‌ای

پیشتر زآن‌که دهد خامه به‌دستش استاد
الف قامت او مشق قیامت می‌کرد
صائب

پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های‌های گریه در پای توام آمد به‌یاد
رهی معیری

پیش‌ تو دعا گفتم و دشنام شنیدم
هرگز اثری‌بهتر از این نیست‌دعا را
هلالی جغتائی

اول از روزنه‌ی خانه برون آر سری
آن قدر تاب ندارم که تو در باز کنی
نوری فتوی

پدر از مهر تو را هیچ به استاد نداد
یا معلم به تو حرفی ز وفا یاد نداد؟
عاشق اصفهانی

پشت‌و ‌روی نامه‌ی ‌ما هردو یک‌مضمون بود
روز ما را دیدی از شب‌های تار ما مپرس
صائب

پیش از این کاری نکرد امیدواری‌های من
ناامیدی‌های من زین پس مگر کاری کند
سحاب اصفهانی

پروانه‌صفت چشم به او دوخته بودم
وقتی که خبردار شدم سوخته بودم
عاشق اصفهانی

پایت بگذار تا ببوسم
چون دست نمی‌رسد به آغوش
سعدی

پیش‌از خبر آمدنت آمدی ای شوخ
می‌خواستی از شادی بسیار بمیرم
نیکی اصفهانی

تا از نگاه گرم تو روشن شود دلم
عمری‌ست همچو آینه حیران نشسته‌ام
عبدالله الفت

تو هم در آینه حیران حسن خویشتنی
زمانه‌‌ای است که هرکس به‌خود گرفتارست
آهی هروی

تا تو به گلشن آمدی ، با همه در کشاکشم
وه که تو در کنار گل ، من به میان آتشم
فروغی بسطامی

تبسمی ز لب دلفریب او دیدم
که هرچه با دل من کرد آن تبسم کرد
وحشی بافقی

ترسیدن هرکه هست از چشم بد است
بیچاره من از چشم نکو می‌ترسم
شیخ نجم‌الدین کبری

تا صد سخن به نیم نگه باز گویمت
ناز آفرین من به نگاهم نگاه کن
مهدی سهیلی

تا درون آمد غمش از سینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را
فروغی بسطامی

تا کی خبر ز روز سفر می‌دهی‌مرا؟
ازروزمرگ‌من چه‌خبر‌می‌دهی مرا؟
رفیق اصفهانی

تو را هرگز گریبانی نشد چاک
چه دانی لذت دیوانگی را ؟
حیاتی گیلانی

تپیدن، سوختن، برخاک و خون غلطیدن و مردن
بحمدالله که درد عاشقی تدبیرها دارد
نعمت خان عالی

تو صبح عالم‌افروزی و من شمع سحرگاهی
گریبان باز‌کن‌در صبح، تا من جان برافشانم
صائب

تو هم‌زانوی غیر و من ز غیرت
به خون دیده تا زانو نشسته
فکری اصفهانی

تغافل برد از حد ، شوخ چشم من نمی‌داند
جفا قدری ، ستم حدی و ناز اندازه‌ای دارد
مجذوب تبریزی

تا کی ز انتظار تو ، هر دم به اضطراب
آیم برون ز خانه و در کوچه بنگرم؟
میرزا اشرف

تب ، دور ز جسم ناتوانت بادا
جان همه کس ، فدای جانت بادا
از بردن نام دشمنان شرمم باد
درد تو ، نصیب دوستانت بادا
حالتی ترکمان

تا به فراق خو کنم ، طاقت انتظار کو؟
وعده‌ی وصل اگر دهد ، طاقت انتظار کو؟
غضنفر گلجاری

تا کی دل بی‌قرار سوزد؟
از آتش انتظار سوزد؟
من خفته و آه گرم بیدار
چون شمع که بر مزار سوزد
حسن‌بیک انسی

تا به پای دار آمد از پی‌ام شیون کنان
هیچ جا در حق ما زنجیر کوتاهی نکرد
صائب

تا تلخی هجران نکشد خسرو ِ پرویز
قدر لبِ شیرین شکربار نداند
خواجوی کرمانی

تا دل نمی‌برم به‌کسی دل نمی‌دهم
صیاد من نخست گرفتار من شود
صائب

تنم در سوختن ، از آتش دل مایه می‌گیرد
چو خواهد آتشی همسایه ، از همسایه می‌گیرد
فرقتی انجدانی

تو عهد کرده‌ای که کشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی
فروغی بسطامی

تا به دستش داد قاصد ، کرد با مکتوب من
آن‌چه دستم در فراقش با گریبان می‌کند
شایق لرستانی

تو ایستاده و من خفته ، نیست شرط ادب
به روز مرگ مبادا به من نماز کنی
حسن‌بیک انسی

تا چشم تو دیدیم ، ز دل دست کشیدم
ما طاقت تیمار دو بیمار نداریم
کلیم کاشانی

جان من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم
سعدی

چو بلبلی که با قفس آید به گلستان
رفتم به کشور خود و در غربتم هنوز
سعید قمی

چه خوش است حال مرغی ، که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آن‌که مرغی ، ز قفس پریده باشد
صادق سرمد

چنان موافق طبع منی و در دل من
نشسته‌ای که گمان می‌برم در آغوشی
سعدی

چشم سرمست تو را عین بلا می‌بینم
لیک ابروی تو چیزی است که بالای بلاست
سلمان ساوجی

چون حلقه‌ی کعبه است سزاوار پرستش
چشمی که نگاه هوس‌آلود ندارد
صائب

چون اشک شمع ، تا مژه بر یک‌دگر زدیم
داغ تو از سر آمد و از پای ما گذشت
صائب

چنان با غیر کردی آشنایی
که بی او در خیال من نیایی
نوری لاری

حال خود گفتی: بگو بسیار و اندک هرچه هست
صبر اندک را بگویم یا غم بسیار را؟
هلالی جغتائی

حرفی که مهر نیست در آن ، ناشنیده باد
دستی که نیست دست محبت ، بریده باد !
مهدی سهیلی

حسنت به زلف پرشکن آفاق را گرفت
با لشکر شکسته که این فتح کرده است
صائب

حسن‌و‌عشق پاک را شرم‌و‌حیا در کار نیست
پیش مردم شمع در بر می‌کشد پروانه را
صائب

حال هیچ آشنا نمی‌پرسی؟
یا همین حال ما نمی‌پرسی؟
دامی همدانی

خیالم در دل و دل در خم زلف
پریشان در پریشان در پریشان
شمس‌العلما ربانی

خوش در پناه سرو قدت آرمیده‌ام
نام سفر میار و ملزان دل مرا
پژمان بختیاری

خیال را بفرست ار تو خود نمی‌آیی
که با خیال تو صد گونه ماجرا دارم
نزاری قهستانی

خواب در عهد تو در چشم من آید؟ هیهات
عاشقی کار سری نیست که بر بالین است
سعدی

خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است
کارم از گریه گذشت است از آن می‌خندم
پروین بامداد

خدایا عاشقم ، عاشق‌ترم کن
سراپا آتشم ، خاکسترم کن
نواب صفا

خانه‌ی جانم ز غم کردی خراب
خوب کردی خانه‌ات آباد باد
لطیف داغستانی

خودنمائی شیوه‌ی من نیست ، چون دیوار باغ
گل به دامن دارم اما خار بر سر می‌زنم
کلیم کاشانی

در طواف شمع می‌‌گفت این سخن پروانه‌ای
سوختم زین آشنایان، ای خوشا بیگانه‌ای
ملک‌الشعرا بهار

دلبر بی‌خشم‌و‌کین ، گلبن بی‌رنگ و بوست
دلکش پروانه نیست ، شمع نیفروخته
کلیم کاشانی

پای صبا ببند و سر شیشه باز کن
از بزم ما مباد به جائی خبر برد
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را به سر برد
شفائی اصفهانی

دامن‌وصلی به‌دست‌آور به‌هرصورت‌که هست
گر گل دامن نباشی خار دامن‌گیر باش
اوجی نطنزی

داغ جانسوز من از خنده‌ی خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غم‌انگیزتر است
رهی معیری

در آغاز محبت گر پشیمانی بگو با من
که‌من هم دل‌ز مهرت برکنم تا فرصتی دارم
رفیعی کاشانی

دل‌ربایانه دگر بر سر ناز آمده‌ای
از دل‌ما چه‌بجا مانده‌که‌باز آمده‌ای
صائب
دلم اشک وفا در بزم آن بیگانه می‌ریزد
چو‌صیادی که‌پیش‌صید وحشی‌دانه می‌ریزد
نظام دستغیب

در گفتن عیب دگران بسته زبان باش
از خوبی خود عیب نمای دگران باش
واعظ قزوینی
دوستت دارم اگر لطف کنی یا نکنی
به‌دو چشم تو که چشم‌از تو به‌انعامم نیست
سعدی

دلا‌بی‌من چه‌می‌کردی تو در‌کوی ‌حبیب‌من
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من
جلال اسیر

دل ز دستم برده‌اند اما نمی‌دانم که برد
غمزه بر ابرو اشارت می‌کند ، ابرو به چشم
بهار شیروانی

دیر آشنا نگاه تو  بیگانه‌پرور است
داغم از این که با تو چرا آشنا شدم
اسیر اصفهانی

دوزخ عاشقان فراق بود
هر گناهی جهنمی دارد
مشتاقعلی کرمانی

دستی‌که‌در فراق‌تو می‌کوفتم به‌سر
باور نداشتم که به گردن درآرمت
شهریار

دم آخرست بنشین ، که رخ تو سیر بینم
که امید صد تماشا به همین نگاه دارم
عهدی ساوه‌ای

دل به نگاه اولین گشت شکار چشم تو
زخم دگرچه‌می‌زنی صید به‌خون طپیده را؟
فروغی بسطامی

دامن از دستم کشیدی گریه تا دامن دوید
دور‌شو گفتی ز پیشم اشک‌پیش‌از من دوید
ناصح تبریزی
در سرشک من توانی خواند راز بینوائی
اشک داند معنی درد ز چشم افتادگی را
بهادر یگانه

دلا در گریه وصل یار می‌خواه
دعا هنگام باران مستجاب است
آذری طوسی

دل ناله‌کنان رفت پی محمل دلدار
کاین قافله‌ باید جرسی داشته‌باشد
فروغی بسطامی

دل‌کیست‌که‌گویم از برای‌غم‌توست
یا آن‌که حریم‌من سرای‌غم توست
لطفی‌است‌که‌می‌کند‌غمت‌با دل‌من
ورنه دل‌تنگ من چه جای غم توست
ابوسعید ابوالخیر

در ازل خاک وجود هر کسی می‌بیختند
حصه‌ی من کمتر آمد ، غم در آن آمیختند
مسیح‌الدین مسیحا
در هجر تو مرگ ، همنشینم بادا
منظور دو دیده آستینم بادا
گر بی‌تو به کام دل برآرم نفسی
یا رب نفس بازپسینم بادا
نظیری نیشابوری

در بر آمد یار و من بیخود شدم
بخت شد بیدار و ما را خواب برد
شمس‌الدین فقیر

دیدمش دوش به خواب و نفسی آسودم
لیک فریاد از آن لحظه که بیدار شدم
همایون اسفراینی

دوش در خواب تو را بر سر بالین دیدم
سایه‌ی گل به سرم بود چو بیدار شدم
مفرد همدانی

دوش‌خود را‌سر به‌دامان‌تو می‌دیدم ‌به‌خواب
کاش می‌مردم چرا بیدار کردم خویش را
سعید قمی

در فراقم بیم مرگ و در وصالم رشک غیر
این‌قدر ای کاش کار عاشقی مشکل نبود
خاور شیرازی

دستی به‌دامن تو دستی به آسمان
دست دگر کجاست که خاکی به ‌سر کنم
آشفته ایروانی

از ضعف چنان شدم که بر بالینم
صد بار اجل آمد و نشناخت مرا
شوقی ساوه‌ای

دانی که چرا خون مرا زود نریزی
خواهی‌که‌به‌جان‌کندن‌بسیار بمیرم
هلالی جغتائی

در عدم هم ز عشق شوری هست
گل گریبان دریده می‌آید
افضل سرخوش

دگر مباد نصیبم که نام عشق برم
بس است هر چه کشیدم من از محبت تو
خضری قزوینی

دلیل عشق حقیقی است ، عشق‌های مجاز
به آفتاب رسد شبنم از نظاره‌ی گل
صائب

دلی بستم به آن عهدی که بستی
تو آخر هر دو را با هم شکستی
راهب نائینی

در عشق تو کس تاب نیارد جز من
در شوره کسی تخم نکارد جز من
با دشمن و با دوست بدت می‌گویم
تا هیچ کست دوست ندارد جز من
مجد همگر

دل تسلی نشد از نامه فرستادن ، کاش
خاک می‌‌گشتم و همراه صبا می‌رفتم
میر الهی قمی

دل ، این جفا که ز بیداد روزگار کشید
ستم نبود ، مکافات سخت جانی بود
کلیم کاشانی

دامن صحرا نبرد از چهره‌ام گرد ملال
می‌روم چون سیل ، تا دریا به فریادم رسد
صائب

در پیری از هزار جوان زنده‌دل‌تریم
صد نو بهار رشک برد بر خزان ما
نظیری نیشابوری

در جوانی به خویش می‌گفتم
شیر اگر پیر هم شود شیر است
چون که پیری رسید دانستم
پیر اگر شیر هم بود پیر است
ناشناس

دماغ آشفته بسیار است در کنعان شوق اما
نسیم پیرهن می‌گردد و یعقوب می‌خواهد
سلیم شاملو

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که‌با یوسف به زندانم
سعدی
دل گرفت از من و بشکست ، خدایا برسان
دل دیگر که ز من گیرد و دیگر شکند
توفان مازندرانی

دل شکسته‌ی من آهش ار اثر دارد
دعا کنم که خدایش شکسته‌تر دارد
قاآنی شیرازی

دلم از تو خرم و خوش به سؤالی و جوابی
که نگفته‌ام هنوز و نشنیده‌ام جوابی
سحاب اصفهانی

دماغ درد و دل گفتن ندارم
نمی‌فهمی زبان بی‌زبانی
محمد اردبیلی

دل خود تنگ می‌خواهم که در آن
نمی‌خواهم بجز جای تو باشد
نقی کمره‌ای

دوست آن است که معایب دوست
همچو آئینه روبرو گوید
نه که چون شانه با هزار زبان
پشت سر رفته مو به مو گوید
نشانی دهلوی

در بند آن نیم که به دشنام یا دعاست
یادش به خیر هر که ز ما یاد می‌کند
نجیب کاشی

در ره عشق به سر تیشه زدن آسان نیست
کرد فرهاد در این مرحله شیرین کاری !
صائب

در این دیار ندیدیم یک غریب نواز
مگر غمت که غریب الفتی به ما دارد
صحبت لاری

روی در روی و نگه بر نگه و چشم به چشم
حرف ما و تو چه محتاج زبان است امروز
وحشی بافقی

رحم در عالم اگر هست اجل دارد و بس
کاین همه طائر روح از قفس آزاد کند
کلیم کاشانی

روز آدینه و طفلان همه یک جا جمعند
به جنون می‌زنم امروز که بازاری هست
صائب

روم به خواب که شاید تو را به خواب بینم
کجاست خواب؟ مگر خواب را به‌خواب بینم
نجات اصفهانی

ره ندارد جلوه‌ی آزادگی در کوی عشق
سرو اگر کارند آن‌جا بید مجنون می‌شود
صائب

روی‌تو که رشک ماه ناکاسته است
باغیست‌که از هرگلی آراسته است
گر زان که خدا نیز وفائی بدهد
آنی‌که دل‌من از خدا خواسته‌است
هاتف اصفهانی

رسمی که هیچ نگویند و بگذرند
ما در میان مردم دنیا گذاشتیم
ملک قمی

ز نسیم صبحگاهی چو گلی شکفته باشد
چه‌غمش‌که‌چشم‌بلبل همه‌شب نخفته باشد
پژمان بختیاری

ز سرمه آن که سه کرد چشم یار مرا
چو چشم یار ، سیه کرد روزگار مرا
بنائی هراتی

ز اشک و آه من ، در هر شراری
بود دریا نمی ، دوزخ شراری
نظامی گنجه‌ای

ز دانه‌های سرشکم همیشه در ره عشق
نشسته مردم چشمم به سبحه گردانی
شفیع رشتی

ز اشک و چهره تو را داده‌اند آب و زمین
برای توشه‌ی فردای خود زراعت کن
صائب

ز گیسویت پریشانم ، قسم بر نوش لب‌هایت
تو خود دانی که شیرین‌تر از اینم نیست سوگندی
مهدی سهیلی

ز بی‌تابی‌بسی‌شب گرد کویت تا سحر گشتم
سحرگه چون دعای بی‌اثر ، نومید برگشتم
ابوتراب فرقتی

ز غم  کسی هلاکم ، که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من ، که در او اثر ندارد
ندمید هیچ صبحی ، که سیه نبود روزم
شب تیره روزان ، به از این سحر ندارد
صرفی ساوه‌ای

ز ضعف رشته آهم گسسته می‌آید
نفس ز سینه به صد جا نشسته می‌آید
فاخر مکین

زین طبیبان مطلب چاره‌ی بیماری دل
چشم بیمار دوای دل بیمار من است
فتحعلیشاه قاجار

ز غارت چمنت بر بهار منت‌هاست
که گل به دست تو از شاخه تازه‌تر ماند
طالب آملی

زتوحید آن‌چنان مستم که‌از هرگردش‌بادی
به گوش من صدای خامه‌ی تقدیر می‌آید
صائب

زدی بستی شکستی سوختی انداختی رفتی
جوابت چیست فردای قیامت دادخواهان را؟
عرف شیرازی

سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست
به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم
سعدی

سوزد و گرید و افروزد و خاموش شود
هر که چون شمع ، بخندد به‌شب تار کسی
منعم اصفهانی

سرو از شرم قدت بر لب جو آمده است
که بشوید پس از این دفتر دانائی را
درکی قمی

سینه‌ی پر حسرتی دارم که از اندوه او
تا به نزدیک لب آرم خنده را شیون شود
نظیری نیشابوری

سرگشتگی نرود مرد عشق را
گر بعد‌مرگ سنگ شوم آسیا شوم
نادم گیلانی

سیرم ز عمر خود نفسی از برم برو
شاید که رفتنت سبب مردنم شود
یحیی لاهیجی

سایه‌ی بید گزیدم که ز سودا برهم
بید مجنون شد و آن‌هم ره صحرا برداشت
شوقی ساوه‌ای

شب‌ها تو خفته ، من به دعا کز تو دور باد
آه کسان که بهر تو در خون نشسته‌اند
نصیبی گیلانی

شکرخندی ، نگاه آشنائی ، گوشه‌ی چشمی
به یک چیزی بخر آخر وفا را از وفاداران
عاشق اصفهانی

شب‌های هجر را گذراندیم و زنده‌ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
شکیبی اصفهانی

شب فراق تو شاهد بود ستاره‌ی صبح
که خواب رنجه شد از انتظار دیده‌ی من
شهریار

شوخی مکن ای پیر که هر موی سپیدی
شمشیر زبانی است ز بهر ادب تو
صائب تبریزی

شدیم پیر به عصیان و چشم آن داریم
که جرم ما به جوانان پارسا بخشند
آذر طوسی

شدیم پیر ز بار غم تو، رحمی کن
به ما که رحم نکردیم بر جوانی خویش
لسانی شیرازی

شوق ما قاصد بی‌درد کجا می‌داند؟
آن‌قدر شوق تو دارم که خدا می‌داند
صائب تبریزی

شب وصل است و مینالم که شاید چرخ پندارد
که‌باز امشب، شب‌هجر است‌و‌دیر آرد به‌پایانش
سحاب اصفهانی

شب که سرو قامت او شمع این کاشانه بود
تا سحرگه، برگریزان پر پروانه بود
صائب

شام سیه مرگ شود شمع مزارت
هر خار که از پای فقیری بدر آری
صائب

صائب‌امشب‌درچمن،چندان‌که‌خواهی‌عیش‌کن
روی گل وا کرده‌اند و چشم بلبل بسته‌اند
صائب

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
که دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
سعدی

طبیب اهل دل آن چشم مردم‌‌آزارست
هزار حیف که آن‌هم همیشه بیمارست
ظفر کرمانی

طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی
یا همتی که از سر عالم توان گذشت
کلیم کاشانی

عزیز مصر شدی یوسفا، نمی‌دانی
عزیز حق کندت یادی از پدر کردن
مهدی سهیلی

عشق، جانبازی و فداکاری است
از هوس این هنر نمی‌آید
علی مزارعی

عشق‌بازی‌راچه‌خوش، فرهادمسکین‌کرد و‌ رفت
جان‌شیرین‌را فدای جان شیرین کرد و رفت
فرخی یزدی

عزتی داریم در شهر جنون کز راه دور
سنگ می‌آید به استقبال ما از هر طرف
غنی کشمیری

عشق تو بلای دل درویش من است
بیگانه نمی‌شود مگرخویش من است
خواهم سفری کنم ز غم بگریزم
منزل منزل غم تو در پیش من است
ابوسعید ابی‌الخیر

عشقی که نظر به وصل دارد
ماند به عبادت ریائی
الهی قمی

عنان به دست فرومایگان مده زنهار
که در مصالح خود خرج می‌کنند تو را
صائب

فتنه‌ای چشم سیاه تو برانگیخت ز شهر
که غزالان در دروازه‌ی صحرا بستند
فوجی قمی

فتاده‌ایم و تو فارغ ز دستگیری ما
بین جوانی خود، رحم کن به پیری ما
فغانی کشمیری

قاصد که ازو به من خبر هیچ نگفت
گفتم که: «تو را یار مگر هیچ نگفت»
گفتا که: «چرا» بگفتم: «آن گفته بگو»
آهی به لب آورد و دگر هیچ نگفت
آذر بیگدلی

قامتی دیدم که می‌گوید گه برخاستن
«کو قیامت تا تماشای قیام من کند؟»
فروغی بسطامی

کسی از دفتر من درس اقبالی نمی‌گیرد
مصیبت‌نامه‌ام از من کسی فالی نمی‌گیرد
شاپور تهرانی

آن کس که میان ما جدائی افکند
دشنام نمی‌دهم، چنان باد که من
فضل‌الله شفروه

گرچه‌افکندی‌ز چشم‌خویش، آسانم‌چو اشک
یک‌شب‌ای‌آرام‌جان، بنشین‌به‌دامانم‌چو اشک
علی اشتری

گفتم:«روم‌که‌چشمت مایل‌به‌خواب‌ناز است»
بگشودزلف‌وگفتا: «بنشین‌که‌شب‌دراز است»
فردی زند شیرازی

گفتی: «بروکه پیر شوی» ای پدر بیا
نفرین که در لباس دعا کرده‌ای ببین
سعید خرقانی

گویند مردمان غم دیوانه می‌خورند
دیوانه هم شدیم و غم ما کسی نخورد
ناشناس

گفتم‌ار عاشق‌شوم گاهی‌غمی خواهم کشید
من چه دانستم که بار عالمی باید کشید
اهلی شیرازی

گر بی‌خود آمدیم به کوی تو دور نیست
فرصت نیافتیم که خود را خبر کنیم
اوجی نطنزی

گر طبیبانه بیائی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را
سیف‌الله فرغانی

گه دستم از تو بر دل و گاهی به آسمان
آن فرصتم کجاست که خاکی به‌سر کنم
مجمر اصفهانی

گفتم: از پیری شود بند علائق سست‌تر
قامت خم، حلقه‌ای افزود بر زنجیر ما
صائب

گرچه پیریم از جوانان جهان دلخوش‌تریم
خنده‌ها بر صبح دارد، زلف چون کافور ما
صائب

در بادیه عشق به جائی نبری راه
تا در گرو دوری و نزدیکی راهی
طبیب اصفهانی

گره گشاد ز کارم که سخت‌تر بندد
جز این نبود فلک گر گره‌گشائی بود
کلیم کاشانی

گفتی: «به تو گر بگذرم از شوق بمیری»
قربان سرت بگذر و بگذار بمیرم
صباحی بیگدلی

گرچه جز زهر، من از جام محبت نچشیدم
ای فلک! زهر عقوبت به حبیبم نچشانی
شهریار

گرنباشدیار را مهرو‌وفا، کین هم‌خوش است
من‌به‌آنها پرمقید نیستم، این‌هم‌خوش است
فیضی یزدی

هرگز نکند ز لطف سویم نظری
خاصیت روزگار دارد چشمت
احمدخان گیلانی

لب را هنر خنده بیاموز و گرنه
گریاندن یک جمع پریشان هنری نیست
مهدی سهیلی

می‌روی در شب ظلمانیم اما مشتاب
تا من از اشک، چراغی سر راهت گیرم
مهدی سهیلی

معیار دوستان دغل روز حاجت است
قرضی برای تجربه از دوستان طلب
صائب

من‌صبح‌و تو خورشید، چو خواهی که نمانم
نزدیک‌تر آ تا نفسم زود برآید
محمدجان قدسی مشهدی
ما آبروی خویش به گوهر نمی‌دهیم
بخل به‌جا به همت حاتم برابر است
صائب

مکن منع من بیدل، ز بسیار آمدن سویت
که صدبار آرزویت دارم و یک‌بار می‌آیم
خصالی کاشانی

ما از تو به‌غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیده
سعدی

مکانی برایت به از دل ندارم
اگر عیب این خانه تنگی نباشد
اکسیر قمی

من بسته‌ام لب طمع اما نگار من
دارد دهان بوسه‌فریبی که آه از او
صائب

من نه آنم که دوصد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم!
کهفی پیشاوری

ما اگر مکتوب ننوشتیم عیب ما مکن
در میان راز مشتاقان قلم نامحرم است
فیضی دکنی

من به اوج لامکان بردم، وگرنه پیش از این
عشق‌بازی پله‌ای از دار بالاتر نداشت
صائب

مگر درس‌از کتاب هجرمی‌گوید ادیب امروز
که می‌آید صدای گریه‌ی طفلان ز مکتب‌ها
صحبت لاری

مشت خاکم ز لحد رقص‌کنان برخیزد
وعده‌ی وصلش اگر در صف محشر باشد
فروغی بسطامی

معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
همه قبیله‌ی من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
سعدی

ما عذر آن‌که بی‌تو چرا زنده مانده‌ایم
خواهیم خواست از تو، اگر مرگ امان دهد
حامد بهبهانی

مرا به روز قیامت غمی که هست این است
که روی مردم دنیا دوباره باید دید
صائب

می‌روی و گریه می‌آید مرا
ساعتی بگذر که باران بگذرد
امیرخسرو دهلوی

مینای غنچه پر ز شراب تبسم است
امشب کدام غنچه لب از گلستان گذشت
شوکت

موذن بیند ار آن قد و قامت
به «قد قامت» بماند تا قیامت
عشرت فراهانی

مرا عجز و تو را فریاد دادند
به هرکس هرچه باید داد، دادند
گران کردند گوش گل پس آن‌گاه
به بلبل رخصت فریاد دادند
آذر بیگدلی

می‌رود عمرش به‌بادوهمچنان درخنده است
ناله‌ی بلبل ز دست بی‌غمی‌های گل است
ظفرخان

ما چو خار از هر سر دیوار، گردن می‌کشیم
شبنم گستاخ را بنگر کجا آسوده است
صائب

نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می‌ترسم در او جای تو باشد
نظیری نیشابوری

نام لیلی به سر تربت مجنون مبرید
بگذارید که بیچاره قراری گیرد
قلندر اصفهانی

نیست کس در ره افتادگی از ما در پیش
هر که از پای فتد، بر سر ما می‌افتد
کلیم کاشانی

نوشته‌ای که به‌من حال خویش را بنویس
نوشتنی نبود حال من، بیا و ببین
ابوالحسن فراهانی

نهادی بر سر بالین من پای
سرت بالین بیماری نبیند
حیرتی تونی

نالم ز جفای تو و دارم به دعا دست
کان ناله مبادا که اثر داشته باشد
دولتشاه قاجار

ناله‌ی من شده گر باعث درد سر تو
دست دل گیرم و بیرون روم از کشور تو
طیفور انجدانی

نگذاشت به خواب عدمم شیون بلبل
گل ریخته بودند مگر بر سر خاکم
محمدجان قدسی

نمی‌خواهم که در چشمم نشینی
که آنجا هم میان مردمان است
آزاد کشمیری

وداع جان و تنم، استماع رفتن توست
مرو که گر بروی خون من به گردن توست
وحشی بافقی

وقت سحرش چو عزم رفتن بگرفت
دل را غم جان رفته دامن بگرفت
اشکم بدوید تا بگیرد راهش
بر وی نرسید و دامن من بگرفت
کمال‌الدین اسماعیل

هر نگاهت به تنم آتش تب می‌ریزد
بوسه‌ای ده که به این شعله گواهت گیرم
مهدی سهیلی

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع
قصه‌ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز
عماد خراسانی

هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
امام فخر رازی

هر شب ز غمت تازه عذابی بینم
در دیده به‌جای خواب آبی بینم
وانگه که چو نرگس تو خوابم ببرد
آشفته‌تر از زلف تو خوابی بینم
مهستی گنجوی

هر کسی گوهر مقصود نیابد بی سعی
پای من بس‌که دوید آبله را پیدا کرد
غنی کشمیری

همی‌گوئی غمش در دل نگهدار
نصیحت گو، نمی‌گوئی دلت کو؟
یاری خراسانی

من نمی‌دانم که دل می‌سوزد از غم یا جگر
آتش افتادست در جائی و دودی می‌کند
سایر مشهدی

هرگاه می‌روم که شکایت کنم ز تو
چون گوش می‌کنم به زبانم دعای توست
ضمیری اصفهانی

هر قطره‌ای ز اشک، جگر گوشه‌ی من است
گاهش به دیده، گاه به دامن گرفته‌ام
سنجر کاشانی

هیچ‌ذوقی به از این نیست که از غایت شوق
چشم من گرید و لب‌های تو در خنده شوند
هلالی جغتائی

همچو شبنم محرمم از پاکدامانی کلیم
در گلستانی که روی گل به بلبل وا نشد
کلیم کاشانی

یا من ناصبور را نزد خود از وفا طلب
یا تو که پاکدامنی مرگ من از خدا طلب
اهلی شیرازی

یادآن گلشن‌که گل هر چند می‌چیدم از آن
وقت بیرون آمدن حسرت به دامان داشتم
فضلی گلپایگانی

یک‌گل‌خندان ندیدم‌من، که بر گِرَدش نبود
اشک شبنم، ناله‌ی بلبل، فغان باغبان
نظام‌وفا

یک صبحدم به صحن گلستان گذشته‌ای
شبنم هنوز بر رخ گل آب می‌زند
واقف خلخالی