گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

میوه فروش و ابزار فروش
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: میوه فروش سر کوچه ،امام علی (ع) ،ازدواج (پیوند آسمانی) ،ابزار فروش

بسم الله الرحمن الرحیم

قبل نوشت : امروز روز اول ماه ذی الحجه است ،اولین روز این ماه مصادف است با سالروز ازدواج حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه علیه السلام و روز ازدواج است ، ضمن گرامی داشت این روز آرزو دارم که بزودی همه جوانهای مجرد، متاهل شوندلبخند ، همچنین دوستان از اعمال دهه  اول این ماه غافل نشودن.

اگریادتون باشه یک پست درباره  میوه فروش سر کوچه محله ما صحبت کردم،چندی پیش رفتم میوه فروشی ،دیدم زیاد سرحال نیست،ظاهرا صاحب مغازه ،مغازه خودش رو فروخته و باید تخلیه می کرد.

آن روز میوه جدید نیاورده بود و ته بار میوه های مانده را داشت می فروخت و تقریبا چیزی از میوه ها نمونده بود،هرکدام از مشتریان مغازه که می رسیدند و وضعیت را می دیدند متعجب می شد و موضوع را جویا می شدند.


یکی کمی با او صحبت کردم وحتی شماره موبایل ها رو ردوبدل کردیم .

واقعا" خیلی سخته که آدم بی کاربشه! ناراحت

گرم صحبت کردن بودیم که صاجب مغازه  رسید  ، خدا حافظی کردم و رفتم

از فردا که که از جلوی مغازه رد می شدیم مغازه بسته را می دیدم.

یک مغازه میوه فروشی  آن طرف خیابان بود که گران فروش بود و مشتری درست حسابی نداشت دیوار به دیوارش هم یک ابزار فروشی کوچکی بود که پر از ابزار بود و به خاطر کوچک بودن مغازه همه چیز دهم و برهم بود.

دوسه روز پیش ابزار فروشی مغازه ش را آورده بود این طرف خیابان ، یک مغازه چند برابر مغازه قبلی

جمعه از خیابان واز نزدیک آن مغازه گران فروش رد می شدم دیدم آن هم میوه هاش ته کشیده و ظاهرا" درحال خالی کردن مغازه بود!!

قبلا"این میوه فروش خودمان! گفته بود که:" گران فروشه پیشنهاد کرده مغازه اون رو اجاره کنم "

شبنه بعد ازظهر یکی زنگ زد، میوه فروش مان بود ،همان مغازه رو اجاره کرده بود!

رفتم بهش سر زدم مشتری چندانی نداشت،می گفت:"ظاهرا" خیلی گران می فذوخت کسی سراغ ما نمی یاد"

...

دیروز عصر از جلوی مغازه ابزار فروشی رد می شدم ، داشت به یکی  آدرس میوه فروشی را می داد ( ظاهرا" درباره میوه فروش پرس جوکرده برد) ، آن شخص  سریع رفت آن طرف خیابان سراغ میوه فروش.

همان موقع  یکی با دوچرخه رد می شد ،ابزار فروش رو دیدو ایستاد و از ابزار فروش پرسید:"چرا مغازه تو باز نمی کنی"

ابزار فروش گفت: "مغازه که بازه!،آوردم این ور خیابان،اینهاش"