گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

بی حواسی
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: سهراب جانعلی پور ،دختر ،کولبار لافند ،داستان خنده دار

چند  روز پیش  آواخر وقت اداری ، همکاری را در آشپزخانه دیدم .

 در یخچال رو باز کرده بود و دنبال چیزی می گشت.

خوش و بشی با او کردم و جوابم رو داد.

گفتم : چه خبر ؟

گفت : نهارم نیست!، مکثی کرد گفت: نمی دونم چی شده ، کسی ورداشته ، یا اصلا" نیاوردمش !! ، شاید هم تو کیفم باشه!!

......

یاد داستانی افتادم که مادرم تعریف می کرد.

مادرم می گفت وقتی هنوز خونه پدرم بودم یک روز بابام صدا کردو گفت:

دختر !،  کولبار لافند میه بار ( این طناب مخصو ص حمل بار رو برایم بیار).

 


رفتم هرجای ممکن رو گشتم ولی اثری از طناب ندیدم.

نا امیدانه برگشتم  و رفتم به ایوان خونه تا به بابام بگم که پیداش نکردم.

چیز عجیبی دیدم.

بابام تو حیات خونه بود و منو نگاه می کرد و منتظر طناب ولی طناب موردنظرش  روی شانه اش بود و خبر نداشت !!

گفتم : بابا!، لافند تی شونه سر نیه ( طناب روی شونته بابا)

....

 کارم که تمام شد ، از آشپزخانه برگشتم ،  اون همکارم رو دیدم گفتم:پیدا شد؟

گفت : آره تو کیفم بود!

پی نوشت : پدر بزرگ مادریم سهراب جانعلی پور بود و حدودا" 45 سال قبل از دنیا رفته

توضیح:

 کولبار لافند :  به طنابی گفته می شود که برای حمل بار از آن استفاده می شد و یک طرف طناب برای اینکه برای بستن بار مناسب باشد  به چوبی  به شکل آلفا  متصل بود