گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

شناخت آدمی تدریجا تکمیل رشد می کند
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: جالب ،داستان خنده دار ،داستان ،خاطرات کودکی

مطلبی دیروز شنیدم  جالب بود ، گفتم درج کنم شما هم استفاده کنید

ما گاهی به گذشته فکر می کنیم و افسوس گذشته رو می خوریم

بخصوص زمان کودکی با آن خاطرات  شیرینش ، همیشه به یاد صداقت و پاکی آن زمان غصه می خوریم

ولی زمان کودکی، آدم خیلی از ارزش بعضی چیز ها با خبر نیست

دیروز  داستانی شنیدم ،می گفت:

  


زمان کودکی نقاش خانه ما را نقاشی می کرد  ، کف اتاق ما نیز برای تعمیر چاه حفاری شده بود

آمدم وارد اتاق بشوم ، نقاش به خاطر اینکه من رنگی نشوم و اینکه توی چاه نیفتم یک پنج تومانی کاغذی به من داد و گفت: این نصفش مال شما ونصفش مال دادشت

منم پول رو نصف کردم ! نصفش را دادم به داداشم و نصفش را خودم برداشتم

دادشم که شش سال از من بزرگتر بود  وعقلش می رسید گفت : چرا اینکار رو کردی؟ اینجوری که این پول بدرد نمی خورد!

منم نصفه پول اون رو گرفتم و با نصفه خودم انداختم توی چاه!!

   ..............

راستی این کودکی هم عالمی دارد! یادش بخیر