گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

سلام ( داستان)
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: سلام ،داستان ،تهران ،اکبر بیات

سالها قبل من در یک شرکت تولیدی در تهران کار می کردم

خیلی جمع جور وبا همکار های خیلی خوب،  البته بسیار شوخ طب !

در دهه 70 بود، آن زمان یادم می آید روزنامه خیلی کم یاب بود وباید  صف می ایستادی  شاید بهت می رسید، شاید نه!!

من یادمه که مرخصی می گرفتم می رفتم صف روزنامه وبعد هم بهم نمی رسید!!

دوستی داشتیم بنام آقای اکبر بیات خاطره جالبی داشت

می گفت : " دیروز رفتم روزنامه بگیرم

روزنامه تمام شده بود ونا امید شدم

تو را که می رفتم دست یکی یک روزنامه دیدم می خواستم در مورد چیزی که در روزنامه اطلاعات بود پیگیری کنم ، پرسیدم :

اطلاعاته ؟

گفت : سلام

من هم گفتم : علیکم السلام

گفت : این روزنامه سلامه  خنده