گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

معراج پیامبر اکرم (ص) در تفسیر المیزان
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: پیامبر اکرم(ص) ،معراج رسول اکرم (ص) ،نماز ،عیسی ابن مریم

سلام

آنچه می خوانید در تفسیر سوره اسرا درباره معراج پیامبر اکرم (ص) می باشد که قسمتی از آن تفسیر د اینجا آمده است

 قمی در تفسیر خود از پدرش از ابن ابی عمیر از هشام بن سالم از امام صادق(علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود : جبرئیل و میکائیل و اسرافیل براق را برای رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آوردند ، یکی مهار آن را گرفت و دیگری رکابش را و سومی جامه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را در هنگام سوار شدن مرتب کرد ، در این موقع براق بنای چموشی گذاشت که جبرئیل او را لطمه‏ای زد و گفت : آرام باش ای براق ، قبل از این پیغمبر ، هیچ پیغمبری سوار تو نشده ، و بعد از این هم کسی همانند او ، سوارت نخواهد شد .

آنگاه اضافه فرمود که براق بعد از لطمه آرام شد و او را مقداری که خیلی زیاد هم نبود بالا برد ، در حالی که جبرئیل هم همراهش بود ، و آیات خدائی را از آسمان و زمین به وی نشان می‏داد .

 

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) خودش فرموده : که در حین رفتن ناگهان یک منادی از سمت راست ندایم داد که هان ای محمد ! ولی من پاسخ نگفته و توجهی به او نکردم .

 

 

ترجمه المیزان ج : 13ص :8

 

منادی دیگر از طرف چپ ندایم داد که هان ای محمد ! به او نیز پاسخ نگفته و توجهی ننمودم ، زنی با دست و ساعد برهنه و غرق در زیورهای دنیوی به استقبالم آمد و گفت ای محمد به من نگاه کن تا با تو سخن گویم به او نیز توجهی نکردم و همچنان پیش می‏رفتم که ناگهان آوازی شنیدم و از شنیدنش ناراحت شدم ، از آن نیز گذشتم ، اینجا بود که جبرائیل مرا پایین آورد و گفت ای محمد ، نماز بخوان من مشغول نماز شدم سپس گفت هیچ می‏دانی کجا است که نماز می‏خوانی ؟ گفتم نه ، گفت : طور سینا است ، همانجا است که خداوند با موسی تکلم کرد ، تکلمی مخصوص ، آنگاه سوار شدم ، خدا می‏داند که چقدر رفتیم که به من گفت پیاده شو و نماز بگزار .

 من پایین آمده نماز گزاردم ، گفت : هیچ می‏دانی کجا نماز خواندی ؟ گفتم نه ، گفت این بیت اللحم بود ، و بیت اللحم ناحیه‏ایست از زمین بیت المقدس که عیسی بن مریم در آنجا متولد شد .

 آنگاه سوار شده براه افتادیم تا به بیت المقدس رسیدیم ، پس براق را به حلقه‏ای که قبلا انبیاء مرکب خود را به آن می‏بستند بسته وارد شدم در حالی که جبرئیل همراه و در کنارم بود ، در آنجا به ابراهیم خلیل و موسی و عیسی در میان عده‏ای از انبیاء که خدا می‏داند چقدر بودند برخورد نمودم که همگی به خاطر من اجتماع کرده بودند و مهیای نماز بودند و من شکی نداشتم در اینکه به زودی جبرئیل جلو می‏ایستد و بر همه ما امامت می‏کند ولی وقتی صف نماز مرتب شد جبرئیل بازوی مرا گرفت و جلو برد و بر آنان امامت نمودم و البته غرور و عجبی نیست .

 

 

 


 

آنگاه خازنی نزدم آمد در حالی که سه ظرف همراه داشت یکی شیر و دیگری آب و سومی شراب و شنیدم که می‏گفت اگر آب را بگیرد هم خودش و هم امتش غرق می‏شوند و اگر شراب را بگیرد هم خودش و هم امتش گمراه می‏گردند و اگر شیر را بگیرد خود هدایت شده و امتش نیز هدایت می‏شوند .

 

آنگاه فرمود من شیر را گرفتم و از آن آشامیدم ، جبرئیل گفت هدایت شدی و امتت نیز هدایت شدند آنگاه از من پرسید در مسیرت چه دیدی ؟ گفتم صدای هاتفی را شنیدم که از طرف راستم مرا صدا زد .

 

پرسید آیا تو هم جوابش را دادی ؟ گفتم نه و هیچ توجهی به آن نکردم گفت او مبلغ یهود بود اگر پاسخش گفته بودی امتت بعد از خودت به یهودی‏گری می‏گرائیدند ، سپس پرسید دیگر چه دیدی ؟ گفتم هاتفی از طرف چپم صدایم زد ، پرسید آیا تو هم جوابش گفتی ؟ گفتم نه و توجهی هم نکردم ، گفت او داعی مسیحیت بود اگر جوابش می‏دادی امتت بعد از تو مسیحی می‏شدند آنگاه پرسید چه کسی در روبرویت ظاهر شد ؟

 

ترجمه المیزان ج : 13ص :9

 

گفتم زنی دیدم با بازوانی برهنه که همه زیورهای دنیوی بر او بود به من گفت : ای محمد به سوی من بنگر ، تا با تو سخن گویم ، جبرئیل پرسید آیا تو هم با او سخن گفتی ؟ گفتم نه سخن گفتم و نه به او توجهی کردم ، گفت او دنیا بود اگر با او همکلام می‏شدی امتت دنیا را بر آخرت ترجیح می‏دادند .

 

آنگاه آوازی هول‏انگیز شنیدم که مرا به وحشت انداخت جبرئیل گفت ای محمد می‏شنوی ؟ گفتم آری ، گفت این سنگی است که من هفتاد سال قبل از لب جهنم به داخل آن پرتاب کرده‏ام الآن در قعر جهنم جای گرفت و این صدا از آن بود ، اصحاب می‏گویند به همین جهت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) تا زنده بود خنده نکرد .

 

آنگاه فرمود : جبرئیل بالا رفت و من هم با او بالا رفتم تا به آسمان دنیا رسیدیم و در آن فرشته‏ای را دیدم که او را اسماعیل می‏گفتند و هم او بود صاحب خطفه که خدای عز و جل در باره‏اش فرموده : الا من خطف الخطفه فاتبعه شهاب ثاقب - مگر کسی که خبر را برباید پس تیر شهاب او را دنبال می‏کند و او هفتاد هزار فرشته زیر فرمان داشت که هر یک از آنان هفتاد هزار فرشته دیگر زیر فرمان داشتند فرشته مذکور پرسید ای جبرئیل ، این کیست همراه تو ؟ گفت این محمد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است ، پرسید : مبعوث هم شده ؟ گفت آری ، فرشته در را باز کرد من به او سلام کردم او نیز به من سلام کرد من جهت او استغفار کردم او هم جهت من استغفار کرد و گفت مرحبا به برادر صالح و پیغمبر صالح و همچنین ملائکه یکی پس از دیگری به ملاقاتم می‏آمدند تا به آسمان دوم وارد شدم در آنجا هیچ فرشته‏ای ندیدم مگر آنکه خوش و خندانش یافتم تا اینکه فرشته‏ای دیدم که از او مخلوقی بزرگتر ندیده بودم ، فرشته‏ای بود کریه المنظر و غضبناک او نیز مانند سایرین با من برخورد نمود ، هر چه آنها گفتند او نیز بگفت و هر دعا که ایشان در حقم نمودند او نیز کرد ، اما در عین حال هیچ خنده نکرد ، آنچنان که دیگر ملائکه می‏کردند ، پرسیدم : ای جبرئیل این کیست که این چنین مرا به فزع انداخت ؟ گفت : جا دارد که ترسیده شود خود ما هم همگی از او می‏ترسیم او خازن و مالک جهنم است ، و تاکنون خنده نکرده ، و از روزی که خدا او را متصدی جهنم نموده تا به امروز روز به روز بر غضب غیظ خود نسبت به دشمنان خدا و گنهکاران - می‏افزاید ، و خداوند به دست او از ایشان انتقام می‏گیرد ، و اگر بنا بود به روی احدی تبسم کند ، چه آنها که قبل از تو بودند و چه بعدیها قطعا به روی تو تبسم می‏کرد ، پس من بر او سلام کردم و او بر من سلام کرده به نعیم بهشت بشارتم داد .

 

 

ترجمه المیزان ج : 13ص :10

 

پس من به جبرئیل گفتم آیا ممکن است او را فرمان دهی تا آتش دوزخ را به من نشان دهد ؟ جبرئیل ( یعنی همان کسی که خداوند در باره‏اش فرمود مطاع ثم امین گفت آری ، و به آن فرشته گفت : ای مالک ، آتش را به محمد نشان بده ، او پرده جهنم را بالا زد ، و دری از آن را باز نمود لهیب و شعله‏ای از آن بیرون جست و به سوی آسمان سر کشید و همچنان بالا رفت که گمان کردم مرا نیز خواهد گرفت ، به جبرئیل گفتم دستور بده پرده‏اش را بیندازد ، او نیز مالک را گفت تا به حال اولش برگردانید .

 

آنگاه به سیر خود ادامه دادم ، مردیگندم‏گون و فربه را دیدم از جبرئیل پرسیدم این کیست ؟ گفت : این پدرت آدم است ، سپس مرا معرفی بر آدم نمود و گفت : این ذریه تو است ، آدم گفت ( آری ) روحی طیب و بوئی طیب از جسدی طیب .

 

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به اینجا که رسید سوره مطففین را از آیه هفدهم که می‏فرماید : کلا ان کتاب الابرار لفی علیین و ما ادریک ما علیون کتاب مرقوم یشهده المقربون تا آخر سوره را تلاوت فرمود ، پس آنگاه فرمود : من به پدرم آدم سلام کردم ، او هم بر من سلام کرد ، من جهت او استغفار نموده او هم جهت من استغفار کرد و گفت مرحبا به فرزند صالحم پیغمبر صالح و مبعوث در روزگار صالح ، آنگاه به فرشته‏ای از فرشتگان گذشتم که در مجلسی نشسته بود ، فرشته‏ای بود که همه دنیا در میان دو زانویش قرار داشت ، در این میان دیدم لوحی از نور در دست دارد و آنرا مطالعه می‏کند ، و در آن چیزی نوشته بود ، و او سرگرم دقت در آن بود ، نه به چپ می‏نگریست و نه به راست و قیافه‏ای ( چون قیافه مردم ) اندوهگین به خود گرفته بود ، پرسیدم : این کیست ای جبرئیل ؟ گفت : این ملک الموت است که دائما سرگرم قبض ارواح می‏باشد ، گفتم مرا نزدیکش ببر قدری با او صحبت کنم وقتی مرا نزدیکش برد سلامش کردم و جبرئیل وی را گفت که این محمد نبی رحمت است که خدایش به سوی بندگان گسیل و مبعوث داشته عزرائیل مرحبا گفت و با جواب سلام تحیتم داد و گفت : ای محمد مژده باد ترا که تمامی خیرات را می‏بینم که در امت تو جمع شده .

 

گفتم حمد خدای منان را که منتها بر بندگان خود دارد ، این خود از فضل پروردگارم می‏باشد آری رحمت او شامل حال منست ، جبرئیل گفت این از همه ملائکه شدید العمل‏تر است پرسیدم آیا هر که تاکنون مرده و از این به بعد می‏میرد او جانش را می‏گیرد ؟ گفت آری از خود عزرائیل پرسیدم آیا هر کس در هر جا به حال مرگ می‏افتد تو او را می‏بینی و در آن

 

ترجمه المیزان ج : 13ص :11

 

- واحد بر بالین همه آنها حاضر می‏شوی ؟ گفت آری .

 

ملک الموت اضافه کرد که در تمامی دنیا در برابر آنچه خدا مسخر من کرده و مرا بر آن سلطنت داده بیش از یک پول سیاه نمی‏ماند که در دست مردی باشد و آن را در دست بگرداند و هیچ خانه‏ای نیست مگر آنکه در هر روز پنج نوبت وارسی می‏کنم و وقتی می‏بینم مردمی برای مرده خود گریه می‏کنند می‏گویم گریه مکنید که باز نزد شما بر می‏گردم و آنقدر می‏آیم و می‏روم تا احدی از شما را باقی نگذارم .

 

رسول خدا(صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود ای جبرئیل فوق مرگ واقعه‏ای نیست ! جبرئیل گفت بعد از مرگ شدیدتر از خود مرگ است .

 

آنگاه فرمود به راه خود ادامه دادیم تا به مردمی رسیدیم که پیش رویشان طعامهائی از گوشت پاک و طعامهائی دیگر از گوشت ناپاک بود .

 

ناپاک را می‏خوردند و پاک را فرو می‏گذاشتند پرسیدم ای جبرئیل اینها کیانند ؟ گفت اینها حرام خوران از امت تو هستند که حلال را کنار گذاشته و از حرام استفاده می‏برند .

 

فرمود آنگاه فرشته‏ای از فرشتگان را دیدم که خداوند امر او را عجیب کرده بود بدین صورت که نصفی از جسد او رااز آتش و نصف دیگرش را از یخ آفریده بود که نه آتش یخ را آب می‏کرد و نه یخ آتش را خاموش و او با صدای بلند می‏گفت : منزه است خدائی که حرارت این آتش را گرفته نمی‏گذارد این یخ را آب کند ، و برودت یخ را گرفته نمی‏گذارد این آتش را خاموش سازد ، بار الها ای خدائی که میان آتش و آب را سازگاری دادی میان دلهای بندگان با ایمانت الفت قرار ده ، پرسیدم ای جبرئیل این کیست ؟ گفت فرشته‏ایست که خدا او را به اکناف آسمان و اطراف زمین‏ها موکل نموده و او خیرخواه‏ترین ملائکه است نسبت به بندگان مؤمن از سکنه زمین ، و از روزی که خلق شده همواره این دعا را که شنیدی به جان آنان می‏کند .

 

و دو فرشته در آسمان دیدم که یکی می‏گفت پروردگارا به هر کسی که انفاق می‏کند خلف و جایگزینی عطا کن و به هر کسی که از انفاق دریغ می‏ورزد تلف و کمبودی ده .

 

آنگاه به سیر خود ادامه داده به اقوامی برخوردم که لبهائی داشتند مانند لبهای شتر ، گوشت پهلویشان را قیچی می‏کردند و به دهانشان می‏انداختند ، از جبرئیل پرسیدم اینها کیانند ؟ گفت سخن‏چینان و مسخره‏کنندگانند .

 

باز به سیر خود ادامه داده به مردمی برخوردم که فرق سرشان را با سنگ‏های بزرگ می‏کوبیدند پرسیدم اینهاکیانند ؟ گفت آنانکه نماز عشاء نخوانده می‏خوابند .

 

 

ترجمه المیزان ج : 13ص :12

 

باز به سیر خود ادامه دادم به مردمی برخوردم که آتش در دهانشان می‏انداختند و از پائینشان بیرون می‏آمد پرسیدم اینها کیانند گفت اینها کسانی هستند که اموال یتیمان را به ظلم می‏خورند که در حقیقت آتش می‏خورند و بزودی به سعیر جهنم می‏رسند .

 

آنگاه پیش رفته به اقوامی برخوردم که از بزرگی شکم احدی از ایشان قادر به برخاستن نبود از جبرئیل پرسیدم اینها چه کسانی هستند ؟ گفت اینها کسانی هستند که ربا می‏خورند ، بر نمی‏خیزند مگر برخاستن کسی که شیطان ایشان را مس نموده و در نتیجه احاطه‏شان کرده .

 

در این میان به راه آل فرعون بگذشتم که صبح و شام بر آتش عرضه می‏شدند و می‏گفتند پروردگارا قیامت کی بپا می‏شود .

 

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : پس از آنجا گذشته به عده‏ای از زنان برخوردم که به پستانهای خود آویزان بودند ، از جبرئیل پرسیدم اینها چه کسانی هستند ؟ گفت اینها زنانی هستند که اموال همسران خود را به اولاد دیگران ارث می‏دادند آنگاه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : غضب خداوند شدت یافت در باره زنی که فرزندی را که از یک فامیل نبوده داخل آن فامیل کرده و او در آن فامیل به عورات ایشان واقف گشته اموال آنان را حیف و میل کرده است .

 

آنگاه فرمود : ( از آنجا گذشته ) به عده‏ای از فرشتگان خدا برخوردم که خدا به هر نحو که خواسته خلقشان کرده و صورت‏هایشان را هر طور خواسته قرار داده هیچ یک از اعضای بدنشان نبود مگر آنکه جداگانه از همه جوانب و به آوازهای مختلف خدا را حمد و تسبیح می‏کردند ، و فریاد آنان به ذکر و گریه از ترس خدا بلند بود ، من از جبرئیل پرسیدم اینها چه کسانی هستند ؟ گفت خداوند اینها را همینطور که می‏بینی خلق کرده و از روزی که خلق شده‏اند هیچیک از آنان به رفیق بغل دستی خود نگاه نکرده و حتی یک کلمه با او حرف نزده از ترس و خشوع در برابر خدا به بالای سر خود و پائین پایشان نظر نینداخته‏اند من به ایشان سلام کرده ایشان بدون اینکه به من نگاه کنند با اشاره جواب دادند ، آری خشوع در برابر خدا اجازه چنین توجهی را به ایشان نمی‏داد ، جبرئیل مرا معرفی نمود ، و گفت : این محمد پیغمبر رحمت است که خدایش به سوی بندگان خود به عنوان نبوت و رسالت فرستاده ، آری این خاتم النبیین و سید المرسلین است ، آیا با او هم حرف نمی‏زنید ؟ ملائکه وقتی این حرف را شنیدند روی به من آورده سلام کردند و احترام نمودند ، و مرا و امتم را به خیر مژده دادند .

 

سپس به آسمان دوم صعود کردیم ، در آنجا ناگهان به دو مرد برخوردیم که شکل هم بودند ، از جبرئیل پرسیدم ، این دو تن کیانند ؟ جبرئیل گفت اینان دو پسر خاله‏های تو یحیی و

 

ترجمه المیزان ج : 13ص :13

 

عیسی بن مریم (علیهماالسلام‏) ، من بر آن دو سلام کردم ، ایشان نیز بر من سلام کردند ، و برایم طلب مغفرت نموده من هم برای ایشان طلب مغفرت کردم به من گفتند مرحبا به برادر صالح و پیغمبر صالح ، در این میان نگاهم به ملائکه‏ای افتاد که در حال خشوع بودند ، خداوند چهره‏هایشان را آنطور که خواسته قرار داده بود احدی از ایشان نبود مگر اینکه خدای را با صوتهای مختلف حمد و تسبیح می‏کردند .

 

آنگاه به آسمان سوم صعود کردیم در آنجا به مردی برخوردم که صورتش آنقدر زیبا بود که از هر خلق دیگری زیباتر بود ، آنچنان که ماه شب چهارده از ستارگان زیباتر است ، از جبرئیل پرسیدم این کیست ؟ گفت : این برادرت یوسف است ، من بر او سلام کردم و جهتش استغفار نمودم او هم به من سلام کرده برایم طلب مغفرت نمود ، و گفت مرحبا به پیغمبر صالح و برادر صالح و مبعوث در زمان صالح .

 

در این بین ملائکه‏ای را دیدم که در حال خشوع بودند به همان نحوی که در باره ملائکه آسمان دوم توصیف کردم جبرئیل همان حرفهائی را که در آسمان دوم در معرفی من زد اینجا نیز همان را تکرار نمود ایشان هم همان عکس العمل را نشان دادند .

 

آنگاه به سوی آسمان چهارم صعود نمودیم در آنجا مردی را دیدم از جبرئیل پرسیدم این مرد کیست ؟ گفت این ادریس است که خداوند به مقام بلندی رفعتش داده ، من به او سلام کرده برایش طلب مغفرت نمودم ، او نیز جواب سلامم داد ، و برایم طلب مغفرت نمود و از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در آسمانهای قبل دیده بودیم همه مرا و امتم را بشارت به خیر دادند ، به علاوه آنها در آنجا فرشته‏ای دیدم که بر تخت نشسته هفتاد هزار فرشته زیر فرمان داشت که هر یک از آنها هفتاد هزار ملک زیر فرمان داشتند در اینجا به خاطر مبارک رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) خطور کرد که نکند این همان باشد ، پس جبرئیل با صیحه و فریاد به او گفت بایست و او اطاعتش نموده بپا خاست و تا قیامت همچنان خواهد ایستاد .

 

آنگاه به آسمان پنجم صعود کردیم در آنجا مردی سالخورده و بزرگ چشم دیدم که بعمرم ، پیر مردی به آن عظمت ندیده بودم ، نزد او جمع کثیری از امتش بودند من از کثرت ایشان خوشم آمد ، از جبرئیل پرسیدم این کیست ؟ گفت : این پیغمبری است که امتش دوستش می‏داشتند ، این هارون پسر عمران است ، من سلامش کردم ، جوابم را داد برایش طلب مغفرت کردم او نیز برای من طلب مغفرت نمود ، در همان آسمان باز از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در آسمانهای قبلی دیده بودم .

 

آنگاه به آسمان ششم صعود نمودیم ، در آنجا مردی بلند بالا و گندم‏گون دیدم که

 

ترجمه المیزان ج : 13ص :14

 

گوئی از شنوه ( قبیله معروف عرب ) بود ، و اگر هم دو تا پیراهن روی هم می‏پوشیدباز موی بدنش از آنها بیرون می‏آمد ، و شنیدم که می‏گفت : بنی اسرائیل گمان کردند که من محترم‏ترین فرزندان آدم نزد پروردگار هستم و حال آنکه این مرد گرامی‏تر از من است از جبرئیل پرسیدم این کیست ؟ گفت : این برادر تو موسی بن عمران است ، پس او را سلام کردم او نیز به من سلام کرد ، سپس برای همدیگر استغفار نمودیم ، و باز در آنجا از ملائکه در حال خشوع همانها را دیدم که در آسمان‏های قبلی دیده بودم .

 

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) سپس فرمود آنگاه به آسمان هفتم صعود نمودیم و در آنجا به هیچ فرشته از فرشتگان عبور نکردیم مگر آنکه می‏گفتند ای محمد حجامت کن و به امتت بگو حجامت کنند ، در ضمن در آنجا مردی دیدم که سر و ریشش جوگندمی ، و بر کرسی نشسته بود از جبرئیل پرسیدم این کیست که تا آسمان هفتم بالا آمده و کنار بیت المعمور در جوار پروردگار عالم مقام گرفته ؟ گفت : ای محمد این پدر تو ابراهیم است در اینجا محل تو و منزل پرهیزکاران از امت تو است ، آنگاه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) این آیه را تلاوت فرمود : ان اولی الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبی و الذین امنوا و الله ولی المؤمنین .

 

پس به وی سلام کردم ، بعد ازجواب سلامم گفت : مرحبا به پیغمبر صالح و فرزند صالح و مبعوث در روزگار صالح ، در آنجا نیز از ملائکه در حال خشوع همان را دیدم که در دیگر آسمانها دیده بودم ، ایشان نیز مرا و امتم را به خیر بشارت دادند .

 

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) اضافه کرد که در آسمان هفتم دریاها از نور دیدم که آنچنان تلألؤ داشتند که چشم‏ها را خیره می‏ساخت و دریاها از ظلمت و دریاها از رنج دیدم که نعره می‏زد و هر وقت وحشت مرا می‏گرفت یا منظره هول‏انگیزی می‏دیدم از جبرئیل پرسش می‏کردم ، می‏گفت بشارت باد ترا ای محمد شکر این کرامت الهیرا بجای آور و خدای را در برابر این رفتاری که با تو کرد سپاسگزاری کن ، خداوند هم دل مرا با گفتار جبرئیل سکونت و آرامش می‏داد وقتی اینگونه تعجب‏ها و وحشت‏ها و پرسشهایم بسیار شد جبرئیل گفت : ای محمد ! آنچه می‏بینی به نظرت عظیم و تعجب‏آور می‏آید ، اینها که می‏بینی یک خلق از مخلوقات پروردگار تو است ، پس فکر کن خالقی که اینها را آفریده چقدر بزرگ است با اینکه آنچه تو ندیده‏ای خیلی بزرگتر است از آنچه دیده‏ای آری میان خدا و خلقش هفتاد هزار حجابست و از همه خلایق نزدیک‏تر به خدا من و اسرافیلم و بین ما و خدا

 

ترجمه المیزان ج : 13ص :15

 

چهار حجاب فاصله است حجابی از نور حجابی از ظلمت حجابی از ابر و حجابی از آب .

 

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) افزود از عجائب مخلوقات خدا ( که هر کدام بر آنچه که خواسته اوست مسخر ساخته ) خروسی را دیدم که دو بالش در بطون زمینهای هفتم و سرش نزد عرش پروردگار است و این خود فرشته‏ای از فرشتگان خدای تعالی است که او را آنچنان که خواسته خلق کرده ، دو بالش در بطون زمینهای هفتم و رو به بالا گرفته بود تا سر از هوا در آورد و از آنجا به آسمان هفتم و از آنجا همچنان بالا گرفته بود تا اینکه شاخش به عرش خدا نزدیک شده بود .

 

و شنیدم که می‏گفت : منزه است پروردگار من هر چه هم که بزرگ باشی نخواهی دانست که پروردگارت کجا است ، چون شان او عظیم است و این خروس دو بال در شانه داشت که وقتی باز می‏کرد از شرق و غرب می‏گذشت و چون سحر می‏شد بالها را باز می‏کرد و به هم می‏زد و به تسبیح خدا بانگ بر می‏داشت و می‏گفت : منزه است خدای ملک قدوس ، منزه است خدای کبیر متعال ، معبودی نیست جز خدای حی قیوم و وقتی این جملات را می‏گفت ، خروس‏های زمین همگی شروع به تسبیح نموده بالها را به هم می‏زدند ، و مشغول خواندن می‏شدند و چون او ساکت می‏شد همه آنها ساکت می‏گشتند .

 

خروس مذکور پرهائی ریز و سبز رنگ و پری سفید داشت که سفیدیش سفیدتر از هر چیز سفیدی بود که تا آن زمان دیده بودم و زغب ( پرهای ریز ) سبزی هم زیر پرهای سفید داشت آنهم سبزتر از هر چیز سبزی بود که دیده بودم .

 

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) چنین ادامه داد که : سپس به اتفاق جبرئیل به راه افتاده وارد بیت المعمور شدم ، در آنجا دو رکعت نماز خواندم و عده‏ای از اصحاب خود را در کنار خود دیدم که عده‏ای لباسهای نو به تن داشتند و عده‏ای دیگر لباسهائی کهنه ، آنها که لباسهاینو در برداشتند با من به بیت المعمور روانه شدند و آن نفرات دیگر بجای ماندند .

 

از آنجا بیرون رفتم دو نهر را در اختیار خود دیدم یکی از آنها به نام کوثر دیگری به نام رحمت از نهر کوثر آب خوردم و در نهر رحمت شستشو نمودم آنگاه هر دو برایم رام شدند تا آنکه وارد بهشت گشتم که ناگهان در دو طرف آن خانه‏های خودم و اهل‏بیتم را مشاهده کردم و دیدم که خاکش مانند مشک معطر بود ، دختری را دیدم که در نهرهای بهشت غوطه‏ور بود ، پرسیدم دختر ! تو از کیستی ؟ گفت از آن زید بن حارثه می‏باشم صبح این مژده را به زید دادم .

 

نگاهم به مرغان بهشت افتاد که مانند شتران بختی ( عجمی ) بودند انار بهشت را دیدم

 

ترجمه المیزان ج : 13ص :16

 

که مانند دلوهای بزرگ بود ، درختی دیدم که آنقدر بزرگ بود که اگر مرغی می‏خواست دور تنه آن را طی کند ، می‏بایست هفتصد سال پرواز کند و در بهشت هیچ خانه‏ای نبود مگر اینکه شاخه‏ای از آن درخت بدانجا سر کشیده بود .

 

از جبرئیل پرسیدم این درخت چیست ؟ گفت این درخت طوبی است که خداوند آن را به بندگان صالح خود وعده داده ، و فرموده : طوبی لهم و حسن ماب - طوبی و سرانجام نیک مر ایشان راست .

 

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود وقتی وارد بهشت شدم به خود آمدم و از جبرئیل از آن دریاهای هول‏انگیز و عجائب حیرت‏انگیز آن سؤال نمودم ، گفت اینها سیر اوقات و حجابهائی است که خداوند به وسیله آنها خود را در پرده انداخته و اگر این حجابها نبود نور عرش تمامی آنچه که در آن بود را پاره می‏کرد و از پرده بیرون می‏ریخت .

 

آنگاه به درخت سدره المنتهی رسیدم که یک برگ آن امتی را در سایه خود جای می‏داد و فاصله من با آن درخت همانقدر بود که خدای تعالی در باره‏اش فرمود : قاب قوسین او ادنی در اینجا بود که خداوند ندایم داد و فرمود : آمن الرسولبما انزل الیه من ربه در پاسخ ، از قول خودم و امتم عرض کردم : و المؤمنون کل آمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله لا نفرق بین احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانک ربنا و الیک المصیر خدای تعالی فرمود : لا یکلف الله نفسا الا وسعها لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت عرض کردم : ربنا لا تؤآخذنا ان نسینا او اخطانا خدای تعالی فرمود تو را مؤاخذه نمی‏کنم عرض کردم : ربنا و لا تحمل علینا اصرا کما حملته علی الذین من قبلنا خداوند تعالی خطاب فرمود : نه ، تحمیلت نمی‏کنم ، من عرض کردم ربنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا به و اعف عنا و اغفر لنا و ارحمنا انت مولینا فانصرنا علی القوم الکافرین خدای تعالی فرمود : این را که خواستی به تو و به امت تو دادم .

 

امام صادق (علیه‏السلام‏) در اینجا فرمود : هیچ میهمانی به درگاه خدا گرامی‏تر از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) ( در آن وقتی که این تقاضاها را برای امتش می‏کرد ) نبوده است .

 

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) عرض کرد : پروردگارا تو به انبیایت فضائلی کرامت فرمودی ، به من نیز عطیه‏ای کرامت کن ، فرمود : به تو نیز در میان آنچه که داده‏ام دو کلمه عطیه داده‏ام که در زیر عرشم نوشته شده، و آن کلمه : لا حول و لا قوه الا بالله و کلمه :

 

ترجمه المیزان ج : 13ص :17

 

لا منجا منک الا الیک می‏باشد .

 

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : در اینجا بود که ملائکه کلامی را به من آموختند ، تا در هر صبح و شام بخوانم ، و آن این است : اللهم ان ظلمی اصبح مستجیرا بعفوک و ذنبی اصبح مستجیرا بمغفرتک و ذلی اصبح مستجیرا بعزتک ، و فقری اصبح مستجیرا بغناک و وجهی الفانی اصبح مستجیرا بوجهک الباقی الذی لا یفنی - خدایا اگر ظلم می‏کنم دلگرم به عفو توام و اگر گناه می‏کنم پناهنده به مغفرتت هستم ، خدایا ذلتم از دلگرمی به عزت تو است و فقرم پناهنده به غنای تو است و وجه فانیم مستجیر به وجه باقی تو و من این را در موقع عصر می‏خوانم .

 

آنگاه صدای اذانی شنیدم و ناگاه دیدم فرشته‏ایست که اذان می‏گوید ، فرشته‏ایست که تا قبل از آنشب کسی او را در آسمان ندیده بود ، وقتی دو نبوت گفت الله اکبر خدای تعالی فرمود درست می‏گوید بنده من ، من از هر چیز بزرگترم ، او گفت : اشهد ان لا اله الا الله خدای تعالی فرمود : بنده‏ام درست می‏گوید ، منم الله ، که معبودی نیست مگر من و معبودی نیست به غیر من .

 

او گفت : اشهد ان محمدا رسول اللهاشهد ان محمدا رسول الله پروردگار فرمود : بنده‏ام راست می‏گوید محمد بنده و فرستاده من است ، من او را مبعوث کرده‏ام ، او گفت : حی علی الصلوه حی علی الصلوه خدای تعالی فرمود : راست می‏گوید بنده من و به سوی واجب من دعوت می‏کند هر کس از روی رغبت و به امید اجر دنبال واجب من برود همین رفتنش کفاره گناهان گذشته او خواهد بود .

 

او گفت : حی علی الفلاح حی علی الفلاح خدای تعالی فرمود : آری نماز صلاح و نجاح و فلاح است آنگاه در همان آسمان بر ملائکه امامت کردم و نماز گزاردیم آنطور که در بیت المقدس بر انبیاء امامت کرده بودم ( این روایت از دستبرد عامه محفوظ نمانده و گرنه جا داشت حی علی خیر العمل هم در آن ذکر شده باشد ) .

 

سپس فرمود بعد از نماز ، مهی همانند ابر مرا فرا گرفت به سجده افتادم پروردگارم مرا ندا داد : من بر همه انبیای قبل از تو پنجاه نماز واجب کرده بودم همان پنجاه نماز را بر تو و امتت نیز واجب کردم این نمازها را در امتت بپای دار ، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) می‏گوید : من برخاسته به طرف پایین به راه افتادم ، در مراجعت به ابراهیم برخوردم ، چیزی از من نپرسید ، به موسی برخوردم ، پرسید چه کردی ؟ گفتم : پروردگارم فرمود : بر هر پیغمبری پنجاه نماز واجب کردم ، و همان را بر تو و بر امتت نیز واجب کردم ، موسی گفت : ای محمد

 

ترجمه المیزان ج : 13ص :18

 

امت تو آخرین امتند ، و نیز ناتوان‏ترین امتهایند ، پروردگار تو نیز هیچ خواسته‏ای برایش زیاد نیست و امت تو طاقت این همه نماز را ندارد برگرد و درخواست کن که قدری به امت تو تخفیف دهد .

 

من به سوی پروردگارم برگشتم تا به سدره المنتهی رسیده در آنجا به سجده افتادم ، و عرض کردم پنجاه نماز بر من و امتم واجب کردی نه من طاقت آنرا دارم و نه امتم پروردگارا قدری تخفیفم بده ، خدای تعالی ده نماز تخفیفم داد ، بار دیگر نزد موسی برگشتم و قصه را گفتم گفت تو و امتت طاقت این مقدار را هم ندارید ، برگرد به سوی پروردگار ، برگشتم ده نماز دیگر از من برداشت ، باز نزد موسی آمدم و قصه را گفتم .

 

گفت باز هم برگرد و در هر بار که بر می‏گشتم تخفیفی می‏گرفتم .

 

تا آنکه پنجاه نماز را به ده نماز رساندم ، و نزد موسی بازگشتم ، گفت : طاقت این را هم ندارید ، به درگاه خدا شدم پنج نماز دیگر تخفیف گرفته نزد موسی آمدم ، و داستان را گفتم ، گفت : این هم زیاد است طاقتش را ندارید ، گفتم : من دیگر از پروردگارم خجالتمی‏کشم ، و زحمت پنج نماز برایم آسانتر از درخواست تخفیف است ، اینجا بود که گوینده‏ای ندا در داد : حال که بر پنج نماز صبر کردی در برابر همین پنج نماز ثواب پنجاه نماز را داری ، هر یک نماز به ده نماز و هر که از امت تو تصمیم بگیرد که به امید ثواب کار نیکی بکند اگر آن کار را انجام داد ده برابر ثواب برایش می‏نویسم و اگر ( به مانعی برخورد و نکرد بخاطر همان تصمیمش ) یک ثواب برایش می‏نویسم ، و هر که از امتت تصمیم بگیرد کار زشتی انجام دهد ، اگر انجام هم داد فقط یک گناه برایش می‏نویسم ، و اگر منصرف شد و انجام نداد ، هیچ گناهی برایش نمی‏نویسم .

 

امام صادق (علیه‏السلام‏) در اینجا فرمود : خداوند از طرف این امت به موسی (علیه‏السلام‏) جزای خیر بدهد او باعث شد که تکلیف این امت آسان شود این است تفسیر آیه : سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا انه هو السمیع البصیر .