گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

داستانهای زندگی یک دوست (قسمت اول)
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: دوست ،جالب ،داستان ،برنج

سلام

می گن همه چیزی تازه اشن خوبه بغیر دوست که قدیمی وکهنه اش خوبه

من یه دوست قدیمی دارم که خیلی آدم جالبیه و گاهی داستانهایی داره که به عقل هیچ بشری نمی رسه

اگه تونستم می خوام چند تا از آنهائیکه می شه تعریف کرد برای شما بنویسم شاید برای شما هم جالب باشه

هفته قبل توفیق شد رفتیم شهرستان زیارت  پدر و مادر

دیروزبا چند تا از دوستان دور هم بودیم وقتی که دیدمش از جمله چیزهایی که گفت پرسیدن  وضعیت قیمت برنج بودوقیمت برنج شکسته رو پرسید

می گفت مدتیه بچه جوجه خریدن وبزرگ شده و چندین کیلو برنج شکسته براشون خرید ونکته جالبی رو گفت :

 " جوجه ها برنج خارجی رو نمی خورن ببین این برنج چیه که حتی این جوجه ها هم با تعجب به اون نگاه می کنن واونو نمی خورن"  لبخند

دوستان همه زدن زیر خنده

منم گفتم "ما که از این برنجها استفاده نمی کنیم چند سالی چند کیلو ازش در خونه داشتیم کنر برنج ایرانی بود ایرانی ها کرم می افتاد واین عین خیال این برنج خارجیه نبود! آخرش نمی دونم چکارش کردیم"

راستی چرا ما هر چیزی گیرمون می یاد رو می خوریم؟

درسته که ما درک حواسمون از حیوانات کم تر ولی خدا یه چیزی به ما داده به نام عقل، خوبه از آکبندی درش بیاریم و حالا که ارگانهای دولتی وظیفه خودشونو درست انجام نمی دند و هرچه باشه میزارن وارد شه، بیایم مواد غذای داخلی خودمونو که به حق بهترین هاست ،استفاده کنیم