گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

ایام شهادت مولای متقیان علی ابن ابی طالب تسلیت باد
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: امام علی (ع) ،شب قدر ،فزت ورب الکعبه ،حضرت زهرا علیه السلام

ایام شهادت مولای متقیان علی ابن ابی طالب تسلیت باد

متن زیر جالب زیر  ازسایت" تبیان" می باشد :

بیرق سیاه

 

 

 

 

 

بیرق سیاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امشب تمام شهر با تو خداحافظی می کنند

امشب پرندگان و مرغابیان پرهایشان را بر سر راه می کشند، صدا می کنند، ردایتان را می کشند تا شاید، تا شاید از رفتن منصرفتان کنند.

ماه امشب پشت ابرها پنهان شده تا شاید راه را گم کنید و به مسجد نروید

نخل های نخلستان امشب سر بر هم فرو آورده و مویه می کنند

چاه بی قراری می کند

امشب کوچه های شهر جوری نگاهت می کنند که گویی هرگز دیگر از آن ها عبور نخواهی کرد

کاسه های شیر همه اماده اند

آری

آری مولا جان

امشب همان کسی انتظار تو را در مسجد می کشد که سال ها پیش وعده اش را داده بودی

او منتظر است

او منتظر است با شمشیری زهر آگین

علی جان مردمان این شهر از کجا آمده اند؟

اول امامت تو را ندید می گیرند، بعد همسرت را بین در و دیوار می گذارند

آن ها حتی به فرزند در شکم یگانه دختر پیغمبر اکرم(ص) هم رحم نکردند

و حالا

و حالا کمر به قتل تو بسته اند

علی جان مگر نه آنکه رسول خدا روز غدیر در حجه الوداع تو را ولی و جانشین خود قرار داد؟

مگر نه آنکه تو همسر یگانه بانوی آب و آیینه بودی

پس ... پس مردمان این شهر چگونه خود را به بیراهه زده اند

چرا وقتی خبر ضربت خوردن شما را می شنوند از خود می پرسند مگر علی نماز هم می خواند؟؟؟؟

بار خدایا این مردمان از کجا آمده اند؟ مباد که ما از آنان باشیم و رهبر و مولای خود را تنها گذاریم؟ مباد

 

 

بیرق سیاه

 

ایستاده ام مقابل بیرق سیاه

محو سرخی نامت شده ام، سرخ است ... سرخ مثل خورشید در هنگام غروب

سر بر می گردانم، زنی ایستاده به نماز، تکبیر که می گوید متن کتاب می آید برابر چشم هایم:

بار خدایا من نخستین کسی هستم که به حق رسیده و آن را شنیده و پذیرفته است و هیچ کس بر من در امر نماز سبقت نگرفت، مگر رسول خدا صلی الله علیه و آله، من هفت سال پیش از آن که کسی با پیامبر نماز بخواند، با او نمازگزاردم.

چشم هایم تار می شوند، خیسی گونه هایم گواه بغض گلویم نیست.

تصاویر مبهمی، می آیند و می روند، نخلستان، چاه، مرغابی هایی که می خواهند مانع رفتنت شوند ...

نفس عمیقی می کشم

بیرق سیاه

 

سرم را می چرخانم به سویی دیگر

دانه های کوچک تسبیح مادربزرگ را می بینم که بعد از هر بار بردن نامت، یکی پس از دیگری، سر می خورند از بین انگشتان لرزانش

نامت آرامم می کند

مثل همیشه

آنقدر که در همه جا با همین نام می خوانمت

حتی وقتی از جایم بلند می شوم، باز بردن نام توست که توان دوباره ام می بخشد.

به یاد بیت شعری می افتم که تکرارش قلبم را به درد می آورد:

علی را ضربتی کاری نمی شد             گمانم ابن ملجم یاعلی گفت

 

آهی می کشم

می دانم برای نماز بیدارش کرده بودی با آنکه می دانستی خواب نیست

می دانم از خیلی وقت پیش می دانستی با تو چه خواهد کرد

با این حال به محراب رفتی

 

 

و ...

و تکبیر گفتی

او که تمام وجودش ترس شده بود، شمشیر را بالا برد، زمانی که به سجده رفته بودی

و محراب غرق خونِ فرق شکافته ات شد ...

آن هنگام بود که فریادت، فریاد در گلو مانده ات، برخاست: 

 

فزت و رب الکعبه