گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢

سلام

این هم تعدادی از عکس های سفر به مشهد و شمال

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢

این آخر تابستانی قصد سفر کردیم

زمان شروع سفر معلوم نبود  مسیرش هم همین طور!!

تصمیم به سفر به مشهد مقدس و شهرستان خودمان ،لنگرود داشتیم

عوامل متعددی باعث شد زمان دقیق سفر مشخص نباشد بنابراین تصمیم گرفتیم با اتومبیل مسافرت کنیم

عصر روز جمعه سفر را از تهران شروع کردیم و  وارد استان سمنان شدیم و جاتون خالی دامغان، والبته پسته هایش که گران تر از تهران بود!


ادامه مطلب ...
نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢

ما در دین مان اهمیت خواصی برای نظافت قایل هستیم

در واجبات مان که طهارت یک اصل است و انجام غسل و  وضو  یکی از خصوصیات مسلمانان است و توسعه های فراوانی به انجام مستحبی این اعمال در شرایط متفاوت شده است.

در رفتار اجتماعی نیز این تاکید بسیار زیاد است .

این حدیث معروف از نبی اکرم (ص) است است که : پاکیزکی از ایمان است.

یا شنیدیم که پیامبر گرامی اسلام و امامان ما استفاده از عطر  را بسیار سفارش کرده وحتی گفتند این رابخشی از هزینه زندگی قرار دهند.

درباره طبیعت و درخت کاری که همه می دانند چقدر سفارش شده است.


ادامه مطلب ...
نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢

        

 

ولادت فاطمه معصومه (ع) و روز دختر به همه دختران مبارک باد

انشالله همه دختران در الگو برداری از ایشان موفق باشند

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٢

من خیلی وقتها پیش می آید که می خواهم جایی بروم مسیر روپیاده می روم ، در مسیر گاهی از جاهایی رد می شوم  که نمی شناسم.

      ..........

از مسیری می رفتم ، از کوچه ای رد می شدم ، به بن بستی رسیدم ، داخل کوچه خانه ای بود که آتش گرفته بود.!

موبایلم را در آوردم و به آتش نشانی زنگ زدم ،  آدرس خواستند،آدرس درست نتوانستم بدهم و کسی را نتوانستم پیدا کنم که آدرس درست بدهد ، گفتم دقیق می پرسم و دوباره زنگ می زنم و تماس رو قطع کردم.

آمدم سرکوچه  تا تابلو کوچه رو بخونم ولی تابلویی نبود آمدم انتهای کوچه وارد کوچه دیگری شدم


ادامه مطلب ...
نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢

چند  روز پیش  آواخر وقت اداری ، همکاری را در آشپزخانه دیدم .

 در یخچال رو باز کرده بود و دنبال چیزی می گشت.

خوش و بشی با او کردم و جوابم رو داد.

گفتم : چه خبر ؟

گفت : نهارم نیست!، مکثی کرد گفت: نمی دونم چی شده ، کسی ورداشته ، یا اصلا" نیاوردمش !! ، شاید هم تو کیفم باشه!!

......

یاد داستانی افتادم که مادرم تعریف می کرد.

مادرم می گفت وقتی هنوز خونه پدرم بودم یک روز بابام صدا کردو گفت:

دختر !،  کولبار لافند میه بار ( این طناب مخصو ص حمل بار رو برایم بیار).

 


ادامه مطلب ...