گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز صبح که بچه رو مهد کودک بردیم فهمیدیم که خواهر زاده یکی از مربی های مهد کودک فوت کرده فکر می کنید چطور؟

ظاهرا در روز آخر سربازی سکته می کنه وبه رحمت خدا می ره ( خدا رحمتش کنه)

یا اینکه چند روز پیش تومسجد اعلام کردن یه پدر شهیدی با پسرش تصادف کرده وتوکماست

آدم خوبی بود پیرمرد نورانی وساکتی بود این اواخر بسختی می تونست بیاد مسجد و پسرش می آوردش تا این ظاهرا در مسافرتی ماشین چپ می کنه وهر دو می رن توکما ؛ بعد از چند روز اعلام کردن که پیر مرد به رحمت خدا رفته ( خدا انشالله  اونو با فر زند شهیدش محشور کنه)

ونمونه های دیگر

دوستی می گفت می گن درگذشت نا گهانی فلانی ؛ مگر مرگ غیر نا گهانی هم داریم؟

پس باید خودمونو آماده کنیم که انسان هر از روزی که بدنیا می آید یه سرمایه ای داره بنام عمر ( بچه ها بزرگترین سرمایه دارای دنیا هستند) هر روز از این سرمایه کاسته می شه تا روزی می رسه که سرمایه آدمی به پایان می رسه وآن رورز روز مرگ است.

پس مرگ به ما نزدیک است وهر روز نزدیک تر می شه.

هر وقت که به مشکلات برخورد می کنیم وقتی به یاد مرگ می افتیم دلمون آروم میگیره ومی بینیم که مشکل ترین مرحله زنگی هنوز مونده پس باید خودمونو آماده کنیم.

اینهم بگم که مومن وکافر هردوتا می گن در پایان عمر پشیمونن

مومن از اینکه دیگه نمی تونه کار خوب انجام بده وکافر از اینکه نتونسته کار خوب انجام بده

پس تا زنده ایم باید قدر عمر خودمونه بدونیم

همین الان اعلام کردن یکی از همکاران خواهرش فوت کرده؛ از این نزدیکتر دیکه ممکنه؟!!

خدا عاقبت ما رو به خیر کنه.

اینم بگه من فکر نمی کنم چیزی سازنده تر از آدم مثل یاد مرگ باشه یا یکی از سازنده ترین چیزهاست وآدم از گناه دور می کنه

پی نوشت: امروز 23 خرداد روز خاصی برای منه که درسالهای متمادی   خیلی اتفاقات عجیب غریب برام افتاده

 

 

 

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱

 

سلام

 

امروز  روز ولادت مولای متقیان علی علیه السلام است که  روز پدر نیز نام گرفته است.

داشتم فکر می کردم می دیدم ما چقدر برای بچه هایمان زحمت می کشیم وبه فکر پدر ومادر افتادم دیدم زحمات ما قابل مقایسه با آنها نیست.

دوستی دارم همیشه وقتی صحبت پدر ومادر میشه می گه" اگه دنیا می خوای به پدر بچسب واگر آخرت می خوای به مادر بچسب".

شنیدم می گن دعای پدر رد خور نداره.

پدر سنگ صبورند ، نه رضایت خودشونو آشکار می کنند و نه نا رضایتی خودشونو، رضایت خودشونو شاید نشون بدن ولی نارضایتی رو هر گز ووای بحال کسی که نارضایتی باباشو ببینه.

وقتی کوچک بودیم سختی های کار کردن بابا مونو می دیدم سعی می کردم همیشه کمکش کنم ولی متاسفاته الان ازشون دورم وکمتر به اونا سر می زنم .

قبلا خیلی سعی کردم محل کارم و عوض کنم وشده یکسالی هم در خدمتشون  باشم ولی نشد.

این جمله  رو با ترس دارم می نویسم:من حسودیم میشه به آنهایی که همیشه در خدمت باباشون هستند، درخدمت بابا. چون می ترسم اونایی که بابا ندارن بخونن ودلشون بشکنه بخصوص اونایی که بابا هاشون آخر مردند، " شهدا".

راستی مرد تر از اونایی که همه هستی شون رو فدای دین وکشور وما کردن وجود داره؟

راستی اونا چطور  تونستن زن وبچه وکار وهمه چیز رو از دلشون بیرون کنن ؟

چه بزرگن ؛ چه با کرامتند .

یاد بزرگ مرد تاریخ امام خمینی ،ویاد رهروان  همیشه زنده او گرامی  وراه نورانیشان همیشه پر رهروباد.

 

 

 

 

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱

دوستی، مثل چای است

دوستی، مثل <span class=

 

 


 

باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی تا آماده شود. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. این معنای واقعی دوستی است.

 

 


 

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ای است. هول هولکی و دم دستی باید چشید. این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند، اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها، دل آدم را باز نمی‌کند، خاطره نمی‌شود، فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده باشی، به بعدش هم فکر نمی‌کنی.

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل خوردن چای خارجی است. پر است از رنگ و بو. این دوستی‌ها و این دوست‌ها جان می‌دهند برای مهمان بازی، برای جوک‌های خنده‌دار تعریف کردن، برای فرستادن پیامک‌های صد تا یک غاز. برای خاطره‌های دم دستی و زود گذر.

اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجانی بزرگ. می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوش به حال ترین آدم روی زمینی. فقط نمی‌دانی چرا باقی چای مانده در فنجان، بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر، یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می‌دهد، که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.

دوست

 

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.

باید نرم دم بکشد.

باید انتظارش را بکشی.

باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی.

باید صبر کنی تا آماده شود.

آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی.

باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک و خوب نگاهش کنی.

عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته و جرعه جرعه بنوشی‌اش و از بودنش لذت ببری و با حضورش زندگی کنی.

برگرفته از سایت تبیان

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=210143

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱

بسم الله الرحمن الرحینم

امروز سوم خرداد است در چنین روزی ملت ایران خرمشهر را آزاد کرد

مراد ما پیر جماران چه زیبا گفت " خرمشهر را خدا آزاد کرد"

در ایران هر جا می نگری نشانه هایی از شهیدان می بینید که خالصانه جان خود را در را ه دفاع از مملکت اسلامی  تقدیم نموده اندو

یکی از شهیدان روستای ما شهید حسن فتحی است که در عملیات آزاد سازی خرمشهر به شهادت رسید .

روزی که خرمشهر آزاد شد یادم است چقدر مردم خوشحال بودن وزمان تشیع جنازه این شهید دقیقا یادم است هنوز تابوت خونی شهید در جلویم مجسم است.

از خداوند علو درجات شهدا را خواستارم وامیدوارم حافظ خون این شهدا باشیم

درضمن متن زیر بر گرفته از سایت تبیان در باره کوچک ترین شهید آزاد سازی خرمشهر که یکی از نوجوانان روستایی لنگرود  است می باشد:

کم سن ‌ترین شهید عملیات بیت‌المقدس

احمد سادات‌کیایی شهید 12 ساله‌ای از استان گیلان که در عملیات بیت‌المقدس (آزادسازی خرمشهر) در سال 1361 به شهادت رسید.

 

سیداحمد سادات کیایی در بیستم اردیبهشت ماه 1349 در خانواده‌ای کشاورز در روستای «پایین محله چاف» از توابع شهرستان لنگرود متولد شد و در سن هفت سالگی در مدرسه ابتدایی چاف (شهید فرزوق) تحصیل کرد.

 

 

عکس تزئینی است.

 

سیداحمد در دوران شکل گیری انقلاب اسلامی در باغچه ذهنش، «ای ایران» را تلفظ می‌کرد و در کوچه پس کوچه‌های شهر در حیرت حضور شرقی مردان و زنان سرزمینش بود که به دنبال نور می‌دویدند و بهار را در بهمن در تاریخ کشور به اثبات رساندند. او پس از پیروزی انقلاب و با تشکیل بسیج، عاشقانه در مکتب عشق ثبت‌ نام و امیدهایش را در دین و انقلاب اسلامی دنبال کرد.

تمام تلاش سید احمد، حفظ آرمان ‌های شهدایی بود که در دهه پنجاه بر سر آن خون داده بودند و او می‌رفت تا یاری گر دستان مهربان خورشید جماران باشد.

بسیجی، سادات کیایی در کارهای خیر و خداپسندانه و اقامه نماز اول وقت، حضور در مسجد و کمک به پدر و مادر در کارهای کشاورزی و احترام به آنها لحظه‌ای تردید به خود راه نمی‌داد و تلاشش این بود که بتواند دل‌های دیگران را با روح مهربان و علویش پیوند زند.

در 31 شهریورماه سال 59 که تنها 19 ماه از تولد انقلاب اسلامی سپری شده بود، دشمنان انقلاب بر مرزهای ایران حمله ‌ور شدند و او با وجود سن کم، اما عشقی وافر و خدایی، با اذن پدر و مادر با ثبت ‌نام در بسیج محل وارد شهرستان تنکابن شد و پس از گذراندن دوره مقدماتی آموزش به همراه لشکر 25 کربلا وارد منطقه عملیاتی بستان شد و با متجاوزان پیکار کرد.

وی پس از 45 روز حضور در مناطق جنگی به زادگاهش بازگشت و پس از آن تاب ماندن در شهر را از دست داد و بار دیگر از سپاه لنگرود عازم سنگرهای حق علیه باطل شد و با شرکت در مرحله اول عملیات بیت‌المقدس در تاریخ 10 اردیبهشت 1361 بر اثر اصابت ترکش خمپاره در سن 12 سالگی سوار بر بال فرشتگان همنشین عرشیان الهی شد و به عنوان اولین شهید روستایش و همچنین کم سن و سال‌ ترین شهید شناسنامه‌ای عملیات بیت ‌المقدس از خیل لاله‌های عاشق گیلانی شناخته شد و پیکر پاک و مطهرش پس از تشییع باشکوه در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت.