گیلان (وبلاگ علی احمد خانی پرشکوه)

یادداشت های یک پرشکوهی با همه افکار و اتفاقات روز مره زندگی

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

بسم الله الرحمن الرحیم

سخنانی گهربار از امیر سخن علی علیه السلام ( کلمات قصار)

گناهی که پس ازآن مجال دو رکعت نماز بیابم ؛ مرا به اندوه وغم نیندازد. (300)

پند و اندرز چه  فراوان است ؛و عبرت اندوزی چه کم واندک. (298)

کسی که گرفتار بلایی سخت شده است ؛ از تندرستی که از درد وبلا در امان است ؛ به

نیایش نیاز مند تر نیست. (303)

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠

خدایا ما را یک چشم بهم زدن به خودمان وامگذار که:

وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکًا وَنَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَعْمَى﴿ طه ۱۲۴ ﴾

  و هر کس از یاد من دل بگرداند در حقیقت زندگى تنگ [و سختى] خواهد داشت و روز رستاخیز او را نابینا محشور مى‏کنیم

 

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

سلام

از همکاران اداره یکی داریم بنام "  آقای خان سفید "

ایشان آدم جالبی هستند یکی از کاراشون  هر روز نون ودون دادن به پرندگان است

بقول بچه ها کفتزها بجای بق بقو می گن " خان خانو"خان سفید وپرنده هاش

 

 

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

با سلام

چند روز نوشته ای جالب در اداره دیدم  گفتم برای شما هم بگذارم :

نوشته جالب بر  روی شیشه

زمانی که دری از شادی به رویت بسته می شود ؛ دری دیگر گشوده می گردد.

ولی ما همچنان به در بسته می نگریم وبه دری که گشوده شده است ؛ نگاه نمی کنیم

البته من این مطلب قبلا به روایتی دیگر شندیده بودم که دقیق یادم نمی آید

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

دیروز در راهپیمایی 22 بهمن یک چیز جالبی دیدم

در میان هیاهوی جمعیت خانمی را دیدم که نشسته ودارد زیارت عاشورا می خواند

با خودم گفتم این بهترین استفاده از زمان است

 خواندن زیارت عاشورا در راهپیمایی 22 بهمن

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠

در جامعه گاهی آدم چیزهای را می بیند که نمی داند چه بگوید جز اینکه " بی عقلی " است

به قول یکی می گفت ما در خونه دو نوع ظرف داریم یک سری ظرف که عتیقه است و با اینکه قیمت بالایی دارد فقط برای دکور از آ ن استفاده می کنیم و یکسری ظرف که کاربردی است.

می گفت ما در مقدسات مان نیز این جور است قرآن را خوب می دانیم فقط برای اینکه همیشه داشته باشیم وبا جلد آن چنانی وقیمت آن چنانی، ولی سال تا سال از آن استفاده نمی کنیم ودر رفتار مان نیز از آن استفاده نمی کنیم.

برای امام حسین (ع) نیز به سر وسینه می زنینم وگاهی کارها ی خرافی  می کنیم که خود ایشان برای آن قیام کردند ، مثل قمه زنی.

یا اینکه همیشه دنبال امام زمان (عج ) هسیتم ودعا می کنیم که وجود مقدسشان را زیارت کنیم  ولیکن راه ما از راه ایشان  جداست ،پیامبراکرم (ص) فرموده اند: دو چیز گران بهاء (کتاب واهل بیت) در میان شما به امانت می گذارم ، حال که دست ما ظاهرا از وجود امام زمان(عج )کوتاست چقدر از قرآن استفاده می کنیم .

پی نوشت : قرآن  وامامان عتقیه نیستند باید در زندگی  از قرآن بعنوان دفترچه راهنما زندگی استفاده کرد وراه رسم امامان را به کاربست.

  

 

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠

در چند روز گذشته مسافرت کاری(8 و 9 بهمن) به شهر ابهر داشتم

شهر که مردمان ساده ای دارد من قبلا حدودا"15 سال پیش به آنجا سفر کرده بودم

قبلا نیز نتوانستم در شهر دوری درست حسابی بزنم واین دفعه هم همین تور شد.

فقط توانستیم تقریبا ساعت 10 شب گشت مختصری داشته باشیم که فقط یک تعداد ماشین بود وبرف مختصر.

به اتفاق همکارم به پارک شهر سر زدیم پارکی با امکانات فراوان ولی حتی برای نمونه یک نفر هم در آن نبود !

البته فکر می کنم یکی از دلایل آن سرمای زیاد بود ولی ما که از گشتن در آن لذت بردیم.

در روز هم از جلوی پارک رد شده بودیم وعکسی از تعداد زیاد کلاغها در روی پارک کردفتم که خیلی جالب نشد که براتون بزارم

دوستی می گفتم یک وقت ما رفتیم تو این پارک وگاهی کلاغها غذا  دزدی می کنند

پی نوشت : من قبلا خیلی شهرهای استان زنجان را دیدم -استان دیدنی است هرچند تبلیغ نشده

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠

سلامی بر مهدی ( عج )که نجات بخش انسانهاست.

سلام بر او که بر قرار کننده عدل وداد وبرپاکننده حکومت الهی در زمین است.

سلام براو که دلش پراز غصه است .

سلام بر منتقم جدش امام حسین (ع)

سلام بر او وگلگون کفنانش که در راه او جانشان را فدا کردند.

سلام بر او و آغاز راهش.

         آغاز امامت مولایمان مهدی (عج) وعید الزهرا بر همه عاشقانش گرامی باد

         

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

 

 

دیشب داشتم برای کاری از خیابان عبور می کردم نم نم باران هوا را دل انگیز کرده بود، ازدور عده ای رو دیدم که در کنار خیابان جمع شده بود وقتی نزدیک تر شدم دیدم 7 الی 8 نفر از کارکنان شهر داری با لباسهای بارانی وچکمه در آنجا حضور دارند و یک سر میله گری را گرفته وسردیگرش که در  دریچه که به کانال های عبور آب منتهی می شوندرا ، فشار می دهند!!.

موضوع از این قرار است که شهرداری برای عریض کردن خیایان ودلایل دیگر تصمصیم گرفته که شکل جوی های  آب را تغییر دهد وبه زیر خیابان منتقل نماید بدین منظور درفاصله های که فکر می کنم بیش از 20 متر وگاها 50مترمی باشد  دریچه گذاشته است ! حالا که جوی زیر زمینی گیرکرده  با میل گردهای 10 الی 12 متری می خواهد مشکل را حل کند ولی نمی شود.

کارم که تمام شد وداشتم بر می گشتم به آن نقطه از خیابان که رسیدم دیدم یکی شان گفت : جمع کنید برایم کاری از ما ساخته نیست!

ظاهرا در زمان ساخت جوب به این مشکل فکر نشده است والان را ه چاره نیاز به میله گردهای 20الی 50 متری می باشد!! راستی فکر کنید چگونه این میله می تونند استفاده کنند!!

اینجا نمی دانم باید خندید ویا گریه کرد،  به حال  اومردمی که با مشکل عبور می کنند باید گریه گرد  ، ولی  به حال شهرداری و شهرداری چی ها ، چی ؟

پی نوشت : آن کلاس بالاهایی که آشغالها شونو تو جوی آب  می ریزند چه باید گفت؟

 

نویسنده: علی احمدخانی پرشکوه - دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠

یک داستان واقعی از بی عقلی

یک روز شوهر خواهرم   آمده بود خونه مون وسرگرم صحبت بودیم ، یک حرفی رو من زیاد تکرار می کنم وآون اینه که " فرق اساسی انسان با دیگران در عقل می باشد و اکثر بدبختی های آدمی از بی فکری است " شوهر خواهرم  که با هم خیلی هم دوست هستیم  ضمن تائید این حرفم گفت به یا  دستانی می افتم که پدرم برام تعریف کرده چون داستان جالب بود گفتم برای شما هم بنویسم شاید برای شما هم جالب باشد،

او می گفت :

پدرم تعریف می کنه که در جوانی در باغ انگوری کار می کردم ، از قضا این باغ مورد دستبرد قرار می گرفت صاحب باغ به ماچند نفر گفت : باید این دزد رو دستگیر کنیم.

روزی با صاحب باغ نشته بودم که دیدم یکی از کارگرا بدو بود آمدو گفت : دزده رو گرفتم، صاحب باغ خوشحال شدو گفت : کجاست ؟

 اونی که دزدو گرفته بود گفت : توباغه

دوباره صاحب باغ گفت: دست وپاشو بستی که در نره ؟

اونی که دزدو گرفته بود : پاهشو بستم ولی دستاشو نبستم !!

صاحب باغ : آخه مردحسابی اگر دستاشو نبستی که پا هاشو باز می کنه ودر می ره !

اونی که دزدو گرفته بود مثل اینکه متوجه چیز جدیدی شده بود با خودش فکری می کنه ومیگه : ولی فکر کنم به فکر دزده هم نرسه فرار کنه!

بلاخره همگی باهم رفتیم سراغ آقا دزده چیزعجیبی دیدیم :

    " دزده هم به فکرش نرسیده بود که پاهاشو بازکنه وفرار کنه "

پی نوشت:

پدر شوهر خواهرم مریضی سختی دارد برای شما او وهمه مریضها دعا کنید.